تبلیغات
مع الصادقین
مع الصادقین
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله ):من كنت مولاه فهذا علی مولاه
یکشنبه 22 آبان 1390

چرا بزرگان اهل سنت آنطور كه انتظار میرفت حادثه عظیم غدیر خم را مطرح نكردند؟

یکشنبه 22 آبان 1390

نوع مطلب :سیاسی، 
نویسنده :علی سعادتی

استاد حسینی قزوینی

به تعبیر یكی از بزرگان كه می‌گفت:

با این‌كه در حدیث غدیر، بیش از 120 نفر از صحابه آن را نقل كرده‌اند و ما روایتی نداریم كه این همه راوی آن را نقل كرده باشند، ولی با این كثرت طرق، مظلوم‌ترین روایت است. چون در واقعه غدیر، بنا به نقلی بیش از 120 هزار نفر حضور داشتند. یعنی اگر 120 راوی این روایت را نقل كرده باشند، از هر هزار نفر، یك نفر آن را نقل كرده است.

ولی با توجه به این، بعد از رحلت نبی مكرم (صلی الله علیه و آله)، به ویژه بعد از روی كار آمدن نماینده قریش و كسی كه كمر همت برای نابودی اسلام و از بین بردن پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) بسته بود، مانند معاویه، ببینید كه با صاحب غدیر و طرفداران غدیر چه كردند؟! آقای إبن أبی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه، جلد 11، صفحه 44 نقل می‌كند و می‌گوید:

بنی أمیه، أهل بیت (علیهم السلام) و شیعیان أهل بیت (علیهم السلام) را به قدری تحت فشار قرار دادند كه:

یخافون إظهار المحبة لهم أو الإنتساب إلی شیعتهم.

از این‌كه اظهار محبت كنند به أهل بیت، می‌ترسیدند و جرأت نمی‌كردند كه بگویند شیعه أهل بیت هستند.

فقتلهم تحت كل حجر و مدر و أخافهم و قطع الأیدی و الأرجل و سمل العیون و صلبهم علی جذوع النخل.

در زیر هر سنگ و كلوخی كه شیعیان را می‌یافتند، می‌كشتند و می‌ترساندند و دست و پای‌شان را قطع می‌كردند و با مسمار گداخته شده بر چشمان‌شان سرمه می‌كشیدند و بر بالای درختان خرما اعدام می‌كردند.

كار به جایی می‌رسد كه این جوّ خفقان ضد شیعی به درجه‌ای رسید كه:

حتی إن الرجل لیقال له زندیق أو كافر أحب إلیه من أن یقال شیعة علی ... .

حتی اگر به كسی زندیق یا كافر می‌گفتند، بهتر از این بود كه به او بگویند شیعه علی هستی.

یعنی كفار و زنادقه در جامعه، امنیت بیشتری داشتند نسبت به شیعیان! شما ببینید كه اینها در طول تاریخ چه كارها كرده‌اند؟!

آقای شَعبی، شیخ المحدثین عراق و از شخصیت‌های برجسته أهل سنت و از هواداران دودمان أموی كه از اركان تقویت آنها بود، می‌گوید:

ما لقینا من آل أبی طالب؟ إن أحببناهم قتلونا و إن أبغضناهم أدخلونا النار.

ما نمی‌دانیم نسبت به آل أبی طالب چه كنیم؟ اگر آنها را دوست داشته باشیم، ما را می‌كشند و اگر آنها را دشمن بداریم، وارد آتش جهنم می‌شویم.

عیون الأخبار لإبن قتیبة الدینوری، ص 91

یعنی دوستی با حضرت علی (علیه السلام) و آل علی (علیهم السلام)، گردن ما را در برابر شمشیر دودمان بنی أمیه قرار می‌دهد و بغض آنها، ما را وارد آتش جهنم می‌كند.

خود آقای إبن حجر عسقلانی در شرح حال علی بن رباح در تهذیب التهذیب، جلد 7، صفحه 281 می‌گوید:

كان بنو أمیة إذا سمعوا بمولود إسمه علی قتلوه.

وقتی بنی أمیه می‌شنیدند كه نام بچه‌ای علی است، او را می‌كشتند.

این روایت در كتاب كافی و تهذیب الأحكام و بحار الأنوار نیست، در كتاب تهذیب التهذیب إبن حجر عسقلانی است.

همین آقای إبن حجر عسقلانی در كتاب رجالی خود به نام لسان المیزان، جلد 4، صفحه 210 در شرح حال علی بن جهم می‌گوید:

یلعن أباه لم سماه علیا.

علی بن جهم پدرش را لعنت می‌كرد كه چرا نامش را علی گذاشته است.

ببینید كه مظلومیت حضرت علی (علیه السلام) تا كجا رفته است؟! یعنی چون نامش علی است، زندگی‌اش دچار مشكل شده است!

من دیشب هم عرض كردم كه بزرگان أهل سنت مفصل آورده‌اند كه آقای زمخشری می‌گوید:

كان فی أیام بنی أمیة أكثر من سبعین ألف منبر یلعن علیها علی بن أبی طالب بما سنه لهم معاویة.

در بیش از 70 هزار منبر در دوران بنی أمیه، علی را لعن می‌كردند؛ به خاطر سنت وقیح و زشت و سیئه‌ای كه معاویه آن را بنیان‌گزاری كرد.

به تعبیر علامه امینی (ره):

بر فرض حضرت علی (علیه السلام) خلیفه چهارم نیست و داماد پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) نیست و اولین كسی كه به پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) اسلام آورد نیست و در هیچ‌یك از جنگ‌ها هم شركت نكرده است، آیا یك مسلمان هست یا نه؟ آیا یك صحابه هست یا نه؟

در صحیح مسلم، جلد 1، صفحه 61 آمده است كه أمیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود:

و الذی فلق الحبة و برأ النسمة! إنه لعهد النبی الأمی صلی الله علیه و سلم إلی أن لا یحبنی إلا مؤمن و لا یبغضنی إلا منافق.

قسم به كسی كه دانه را شكافت و بشر را آفرید! پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به من فرمود: جز مؤمن، كسی مرا دوست نمی‌دارد و جز منافق، كسی با من دشمنی نمی‌كند.

احمد بن حنبل در مسندش، جلد 2، صفحه 442 نقل می‌كند كه پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) نظر كرد به حضرت علی (علیه السلام) و حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) و امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) و فرمود:

أنا حرب لمن حاربكم و سلم لمن سالمكم.

من می‌جنگم با كسی كه با شما بجنگد و در صلح و دوستی هستم با كسی كه با شما صلح و دوستی كند.

صحیح إبن حبان، ج 15، ص 434 سیر أعلام النبلاء للذهبی، ج 2، ص 122 ـ تاریخ بغداد للخطیب البغدادی، ج 7، ص 144 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 14، ص 157 ـ أسد الغابة فی معرفة الصحابة لإبن الأثیر الجزری، ج 3، ص 11

مقداری دقت كنید! جنگ با حضرت علی (علیه السلام) به منزله جنگ با پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) است!

پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمود:

من سبّ علیا فقد سبّنی.

هر كس علی را فحش و ناسزا دهد، مرا فحش و ناسزا داده است.

مسند احمد للإمام احمد بن حنبل، ج 6، ص 323 ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهیثمی، ج 9، ص 130 ـ السنن الكبری للنسائی، ج 5، ص 133 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 14، ص 132 ـ تاریخ الإسلام للذهبی، ج 3، ص 634 ـ البدایة و النهایة لإبن كثیر، ج 7، ص 391

حاكم نیشابوری می‌گوید:

هذا حدیث صحیح الإسناد و لم یخرجاه.

این حدیثی است كه سندش كاملاً صحیح است، ولی در صحیح بخاری و صحیح مسلم نیامده است.

المستدرك علی الصحیحین للحاكم النیشابوری، ج 3، ص 121

در روایتی دیگر، آقای إبن كثیر دمشقی سلفی نقل می‌كند از پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) كه فرمود:

من آذی علیا فقد آذانی.

هر كس علی را اذیت كند، مرا اذیت كرده است.

البدایة و النهایة لإبن كثیر، ج 7، ص 382 و 383 ـ تاریخ الإسلام للذهبی، ج 3، ص 631 ـ المناقب للموفق الخوارزمی، ص 149 ـ مسند احمد الإمام احمد بن حنبل، ج 3، ص 483 ـ المستدرك علی الصحیحین للحاكم النیشابوری، ج 3، ص 122 ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهیثمی، ج 9، ص 129 ـ المعیار و الموازنة لأبو جعفر الإسكافی، ص 224 ـ المصنف لإبن أبی شیبة الكوفی، ج 7، ص 502 ـ صحیح إبن حبان، ج 15، ص 365 ـ الإستیعاب فی معرفة الأصحاب لإبن عبد البر، ج 3، ص 1101 ـ شواهد التنزیل للحاكم الحسكانی، ج 2، ص 145 ـ التاریخ الكبیر للبخاری، ج 6، ص 307 ـ الثقات لإبن حبان، ج 3، ص 272 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 42، ص 202 ـ أسد الغابة فی معرفة الصحابة لإبن الأثیر الجزری، ج 4، ص 114 ـ الإصابة فی تمییز الصحابة لإبن حجر العسقلانی، ج 4، ص 534 ـ أنساب الأشراف للبلاذری، ص 146

پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) باید به چه زبانی بگوید؟! به چه بیانی حقیقت را بگوید؟! آیا با توجه به این أحادیث، جایی برای اجتهاد می‌ماند؟! ولی در صحیح مسلم آمده است:

أمر معاویة بن أبی سفیان سعدا، فقال: ما منعك أن تسب أبا التراب؟

معاویه بن أبو سفیان، سعد بن أبی وقاص را أمر به سبّ و ناسزای علی كرد و وقتی سعد بن أبی وقاص از این كار خودداری كرد، معاویه به او گفت: تو را چه شده است كه أبو تراب را سبّ و ناسرا نمی‌كنی؟

صحیح مسلم، ج 7، ص 120، ح 6114

گویا سعد بن أبی وقاص یك واجبی از واجبات إلهی یا یك اصلی از اصول دین را ترك كرده است كه معاویه این‌گونه با او رفتار می‌كند!

و ده‌ها عالم شیعی و شخصیت‌های برجسته أهل سنت، ناسزا گفتن خود معاویه را نقل كرده‌اند. از جمله آنها، خود إبن كثیر دمشقی سلفی در البدایة و النهایة، جلد 7، صفحه 376 می‌گوید:

معاویه مراسم حج را انجام داد و دست سعد بن أبی وقاص را گرفت و به منزل خود برد و شروع كرد به ناسزا گفتن و فحش دادن به علی. سعد عصبانی شد و گفت:

أجلستنی علی سریرك ثم وقعت فی علی تشتمه؟

آیا مرا آوردی در كنار تخت خود نشانده‌ای و شروع كرده‌ای به علی ناسزا گفتن؟

 منهال می‌گوید كه خدمت امام سجاد (علیه السلام) رسیدم و گفتم:

كیف أصبحت؟

حال شما چطور است؟

امام سجاد (علیه السلام) فرمود:

أصبحنا فی قومنا بمنزلة بنی إسرائیل فی آل فرعون، إذ كانوا یذبحون أبناءهم و یستحیون نساءهم و أصبح شیخنا و سیدنا یتقرب إلی عدونا بشتمه أو سبه علی المنابر.

ما أهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همانند بنی اسرائیل در آل فرعون زندگی می‌كنیم. زیرا آنها جوانان‌شان را می‌كشتند و زنان‌شان را زنده نگه می‌داشتند و اسیر می‌كردند. ما در روز روشن می‌بینیم كه مردم در بالای منابر، آقا و سرور و سید ما علی را ناسزا می‌گویند و به حكومت‌ها با سبّ به علی ناسزا می‌گویند.

الطبقات الكبری لمحمد بن سعد، ج 5، ص 219 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 41، ص 396 ـ تهذیب الكمال فی أسماء الرجال للمزی، ج 20، ص 399 ـ المنتخب من ذیل المذیل للطبری، ص 120

این اوج مظلومیت أهل بیت (علیهم السلام) است!

كار به جایی می‌رسد كه آقای إبن عقیل یمنی در كتاب العتب الجمیل، صفحه 74 می‌گوید:

وقتی عمر بن عبد العزیز دستور داد در خطبه‌های نماز جمعه، سبّ علی را حذف كنند:

إرتج المسجد بصیاح من فیه بعمر بن عبد العزیز "تركت السنة، تركت السنة"

تمام كسانی كه در مسجد بودند، فریاد زدند و شعار دادند علیه عمر بن عبد العزیز كه "سنت را ترك كردی، سنت را ترك كردی".

النصائح الكافیة لمحمد بن عقیل، ص 116

یعنی كار به جایی رسیده است كه ناسزا گفتن به حضرت علی (علیه السلام)، سنت پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) شده است!

طبری و إبن اثیر نقل می‌كنند:

فكان إذا قنت لعن علیا و إبن عباس و الأشتر و حسنا و حسینا.

وقتی معاویه قنوت می‌گرفت، علی و إبن عباس و مالك اشتر و حسن و حسین را لعن می‌كرد.

تاریخ الطبری، ج 4، ص 52، باب اجتماع الحكمین بدومة الجندل ـ الكامل فی التاریخ لإبن الأثیر، ج 3، ص 333، باب ذكر اجتماع الحكمین ـ تاریخ إبن خلدون، ج 2، ق 2، ص 178 ـ وقعة صفین لإبن مزاحم المنقری، ص 552 ـ النصائح الكافیة لمحمد بن عقیل، ص 96

با این جوّ، همین مقدار مطالبی كه به دست ما رسیده است، معجزه أهل بیت (علیهم السلام) است! جز این‌كه بگوییم:

یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ

سوره صف / آیه 8

 

به نقل از موسسه تحقیقاتی ولیعصر (عج)




یکشنبه 3 مهر 1390

خواهر و برادر نمونه (بمناسبت میلاد مسعود كریمه اهل بیت )

یکشنبه 3 مهر 1390

نوع مطلب :
نویسنده :علی سعادتی



در تاریخ انسان ها خواهران و برادران فراوانی یافت می شوند كه با تمام وجود همدیگر را دوست داشته باشند و در تمام عمر رشته‌ محبت و مودتشان هرگز گسسته نشود، و عشق و علاقه متقابلشان نُقل مجالس و زبانزد خاص وعام باشد.

در این میان افراد نمونه ای پیدا می شوند كه كانون مهر و وفا باشند و محبت و مودت زاید الوصف شان در طول قرون و اعصار كم نظیر باشد.

بارزترین نمونه این افراد امام حسین و زینب كبری(ع) می باشند كه همه خوانندگان با نكات برجسته ای از عشق و علاقه متقابل این برادر و خواهر آشنا هستند و خاطرات تلخ و شیرین این خواهر و برادر را در طول زندگی، به ویژه در سفر كربلا، كم و بیش می دانند.

دومین نمونه بارز برادر و خواهر نمونه،‌خورشید فروزان امامت:‌حضرت اما رضا(ع) و خواهر گرامی اش ماه تابان برج عصمت: حضرت معصومه(ع) می باشند.

مدت 25 سال تمام حضرت رضا(ع) تنها فرزند نجمه خاتون بود، زیرا از نجمه خاتون فقط دو فرزند در تاریخ ثبت شده:

1ـ‌ امام هشتم(ع)

2ـ حضرت معصومه(س)


ولادت با سعادت امام هشتم در ذیقعده 148 هـ‌ . و میلاد مسعود حضرت معصومه در ذیقعده 173 هـ‌ . بود.

روی این بیان 25 سال تمام امام هشتم تنها فرزند نجمه خاتون بود.

در میان فرزندان حضرت موسی بن جعفر(ع) هیچكدام همسنگ حضرت رضا(ع) نبود، تا امام هشتم والاترین مهر و عاطفه برادری را بر او نثار كند.

بعد از یك رْبع قرن انتظار، سرانجام ماه تابانی از افق امامت درخشید كه همسنگ امام هشتم بود، و او به راحتی می توانست عواطف انباشته شده در سویدای دلش را بر او نثار كند.

اگر چه همه‌ امامان كانون مهر و وفا بودند، ولی رأفت و شفقت امام هشتم در حدی بود كه در میان ائمه(ع) لقب:"امام رؤف" را به خود اختصاص داده است.


عواطف سرشار امامی كه آثار آن به هنگام ولادت حضرت جواد(ع) از محدوده‌ منزل بیرون رفته، در صفحات تاریخ منعكس شده، كه چه شبهائی را در كنار گهواره فرزند دلبندش تا به سحر بیدار مانده و با جوادش راز دل گفته، لحظه ای دور شود؟

قلم هرگز نمی تواند شادی و مسرت زایدالوصف امام هشتم را در غره ذیقعده 173 هـ . ترسیم كند و به خوانندگان گرامی منتقل نماید كه در دودمان امامت چه هلهله ای بوده، وه چه غریو شادی از خاندان رسالت بلند بوده كه: البشاره امام رضا (ع)صاحب خواهری شده است.

آن هم خواهری كه پیش از تولد پدرش، بشارت این دختر از زبان به حق ناطق امام صادق(ع) شرف صدور یافته بود.

(بحار:60/216 و مجالس المومنین 1/83)

این بشارت غیبی كه از منطق وحی سرچشمه گرفته، در غره ذیقعده 173 هـ . عینیت یافت.

ماه"ذیقعده" با امام رضا(ع) پیوند خاصی دارد:

1ـ‌ خجسته میلاد سلطان سریر ارتضا، حضرت علی بن موسی الرضا ـ علیه آلاف التحیه و الثناء ـ در یازدهم این ماه است.

2ـ ولادت با سعادت تنها خواهر گرامی اش حضرت معصومه(س) در نخستین روز این ماه است.

3ـ مهمترین روز زیارتی مخصوص امام رضا(ع) در طول روز بیست و سوم این ماه است.

4ـ شهادت جانسوز فرزند دلبندش حضرت جواد الائمه(ع) نیز در آخر این ماه است.

بی گمان شیرین ترین خاطره امام هشتم از ماده ذیقعده، در آغاز آن بود، كه هلالِ"معصومه" از برج"نجمه" در افق امامت درخشیدن گرفت و كانون زندگی امام هشتم را با انوار درخشانش پرفروغ تر ساخت.

حضرت معصومه (س)ماه تابانی بود كه لحظه ای از خورشید فروزان امامت جدا نمی شد و از دریای بیكران علوم رضوی كسب فیض می نمود.

حضرت معصومه(س) در سنین كودكی به مقامی رسید كه به راحتی می توانست به پرسشهای فقهی و عقیدتی پاسخ بگوید و پاسخهایش مورد پذیرش و شگفت پدر بزرگوارش قرار بگیرد.

طبق نقل شادروان حضرت حجه الاسلام و المسلمین حاج شیخ محمود انصاری قمی، مرحوم حاج سید نصرالله مستنبط(داماد مرحوم آیت الله خوئی) از كتاب نفیس و بی نظیر"كشف اللثالی" نقل كرده كه روزی جمعی از شیعیان وارد مدینه شدند و تعدادی پرسش در نامه ای نوشته، به خاندان امامت بردند.

حضرت موسی بن جعفر(ع) در سفر بود و امام رضا(ع) نیز در مدینه نبود.

هنگامی كه آن گروه از مدینه قصد عزیمت داشتند، از اینكه خدمت امام(ع) نرسیده بودند و با دست خالی به وطن خود برمی گشتند بسیار اندوهگین بودند.

حضرت معصومه(س) كه در آن ایام هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، از مشاهده غم و اندوه آنان متأثر شد و لذا پاسخ پرسشهای آنان را نوشت و به آنها عنایت كرد.

شیعیان مدینه را با سرور و شادی ترك كردند، در بیرون مدینه با امام كاظم(ع) مواجه شدند. هنگامی كه داستان خود را گفتند و دستخط حضرت معصومه(ع) را ارائه دادند، امام(ع) شادی و ابتهاج خود را با این جمله بیان فرمودند:

"فداها ابوها":

"پدرش به فدایش".

این داستان جالب و پرارج را مرحوم"مستنبط" از كتاب:"كشف اللثالی" تألیف دانشمند نامی شیعه در قرن نهم:"ابن العرندس" متوفای حدود 840 هـ‌ . نقل فرموده است.

این كتاب به طبع نرسیده و نسخه خطی آن در كتابخانه شوشتری های نجف اشرف است كه ما دسترسی به آن نداریم.
حضرت معصومه(ع) در پرتو تربیت خاص و عنایت ویژه پدر و برادر به مقامی رسید كه امام صادق(ع) ده ها سال قبل از تولدش با الهام غیبی از شخصیت برجسته اش سخن گفته و در پایان فرموده است:

"تدخل بشفاعتها شیعتنا الجنة باجمعهم":

"همه‌ شیعیان ما با شفاعت او وارد بهشت می شوند".(بحار:60/216 ومجالس المومنین ص1/831)

در سال های سخت و جانكاه: 179 تا 183 هـ‌ . كه پدر بزرگوارش در زندان هارون به سر می برد، این شفیعه روز محشر، در دفاع از حریم ولایت و پاسداری از خط امامت،‌آن چنان نقش مؤثری ایفا نمودند، كه جمله:

"فان لک عندالله شانا من الشان":

"به راستی برای تو در نزد پروردگار شأن بسیار والائی است" از معصوم(ع) صادر شد.(بحار:102/266)

به نقل از سایت كریمه اهل بیت (س)




یکشنبه 20 شهریور 1390

زیارتش ثواب زیارت امام حسین (ع) را دارد . بمناسبت نیمه شوال سالروز وفات محدث جلیل القدر حضرت عبد العظیم حسنی (ع)

یکشنبه 20 شهریور 1390

نوع مطلب :مختلف، 
نویسنده :علی سعادتی

بنای اصلی و نخستین بقعه در نیمه دوم قرن سوم هجری قمری، توسط محمد پسر زید داعی علوی‌ تعمیر اساسی شد. درگاه اصلی ورودی بنا که در سمت شمال قرار دارد، برای نخستین بار در زمان پادشاهان آل بویه و سپس در دوره قاجار به یاری مجد الملک قمی کامل شد.
     با گذشت زمان‌، متعلقات دیگری هم بنای فوق افزوده شد تا به صورت مجموعه بزرگ کنونی درآمد. در حال حاضر، بنا مشتمل بر حرم‌های متعدد، رواق‌ها، مسجدها، ایوان‌ها و صحن‌ها است‌. در دوره صفویه‌، بناهای اطراف به آن افزوده شد و در دوره قاجار، به دلیل نزدیک بودن به پایتخت‌، توجه بیش‌تری به آن شد و بیش‌تر بناهای وابسته به حرم عبدالعظیم و امام‌زاده زید در این دوره تکمیل و تزیین شد. 
          
     در قسمت شرقی حرم‌، مسجد زنانه و در قسمت غربی مسجد مردانه و مقبره ناصرالدین شاه قرار داشت‌. در آن دوران‌، درِ کوچکی در سمت جنوبی مقبره ناصرالدین شاه وجود داشت که به حرم امام‌زاده حمزه باز می‌شد. در حال حاضر، اثری از قبر ناصرالدین شاه نیست‌. 
          گورستان حضرت عبدالعظیم حسنی با مقابر، صحن‌ها و مجموعه‌های خصوصی اطراف حرم‌، اعتبار ویژه‌ای دارد. احترام و تقدس ویژه‌ای که مردم برای حضرت قایل بوده‌اند موجب خاک سپاری بسیاری از شخصیت‌های سیاسی‌، اجتماعی و فرهنگی در این گورستان شده است‌. ناصرالدین شاه‌، قاآنی شیرزای‌، خاندان قائم مقام فراهانی‌، بدیع‌الزمان فروزانفر، آیت‌الله کاشانی‌، علامه محمد قزوینی‌، حسین علی میرزا، نصرت السلطنه‌، ستارخان‌، گروهی از دراویش نعمت‌اللهی و فرزندان آیت‌الله بهبهانی در این گورستان آرمیده‌اند. 
         حضرت عبدالعظیم‌، ملقب به سید الکریم‌، با کنیه ابوالقاسم‌، فرزند علی ابن حسن‌ ، فرزند حسن ابن زید، فرزند زید ابن حسن‌، فرزند علی ابن ابی‌طالب‌، علیهم السلام‌ است‌.
     بنا به نوشته شیخ جواد بن مهدی لاریجانی در کتاب الخصائص العظیمه ، ولادت آن حضرت به تاریخ ۱۷۳ ه.ق، در مدینه بوده است‌.
     ایام زندگانی آن حضرت مقارن با امامت امام موسی کاظم(ع) و امام رضا (ع)و امام محمد تقی (ع)و امام علی النقی‌(ع‌)، بوده است‌. آن حضرت از معارف مذهبی آگاه بوده و در احکام قرآن شناخت و معرفت وافری داشته است‌. حضرت عبدالعظیم اخبار و احادیث فراوانی از امام جواد و امام هادی (ع‌) روایت کرده است‌.

شیخ صدوق (ره)در کتاب امالی در ضمن حدیثی گفته است که هنگامی که حضرت عبدالعظیم خدمت امام هادی (ع‌) مشرف شد و عقاید خود را اظهار کرد امام هادی (ع)فرمود تو از دوستان ما هستی‌.


     او دارای کتب و تألیفاتی نیز بوده که از مهم‌ترین آن‌ها، کتاب روز و شب و خطب امیرالمومنین (ع‌) را می‌توان نام برد. آن حضرت در پانزدهم شوال ۲۵۲ ه.ق‌، در شهرری وفات یافت‌. حضرت عبدالعظیم حسنی به این علت که متوکل عباسی شرایط نامساعد و وحشتناکی برای زندگی و فعالیت نوادگان پیامبر (ص‌) و علی (ع‌) فراهم آورده بود به شهرری هجرت کرد زیرا در این شهر زمینه‌های مساعد شیعی و انقلابی وجود داشت‌. به روایتی که از ملاباقر مازندرانی ذکر شده است‌ هجرت حضرت عبدالعظیم به شهرری به دستور امام هادی بوده است‌.

به نقل از آستان مقدس حضرت عبد العظیم حسنی (ع)




یکشنبه 20 شهریور 1390

رد شمس یكی از كرامات و فضائل مولی الموحدین امیرالمومنین علی (ع)(بمناسبت نیمه شوال)

یکشنبه 20 شهریور 1390

نوع مطلب :
نویسنده :علی سعادتی

یکی از کرامات و مناقب امیر المومنین علی بن ابی طالب(ع) واقعه رد شمس است .

امام صادق(ع) میفرماید:روزی  پیامبر خدا نماز عصر خود  را خواند که علی آمد(و در نزد ایشان نشست ) پیامبر برای استراحت سر مبارکشان را بر دامن علی گذاشتند وبه خواب رفتند .هنگامی  سر از دامن علی برداشتند که خورشید غروب کرده بود از علی پرسیدند :ای علی نماز عصر را نخوانده ای ؟ گفت : نه یا رسول الله .
پیامبر خدا فرمود : خداوندا علی در کار اطاعت تو بود خورشید را برایش برگردان . در این هنگام خورشید  بازگشت . (1)
بی شک  چنین واقعه ای نمی تواند در حق افراد عادی صورت بپذیرد .

امام علی (ع) در بیان این منقبت خود می فرماید :خداوند که خجسته و والاست خورشید را دو بار برای من برگرداند و بجز برای من برای هیچ کس از امت محمد(ص)  چنین نکرد .(2)
اسما بنت عمیس که خود شاهد یکی از موارد رد شمس بوده است می گوید : من خورشید را دیدم که چگونه پس از غروب نمودن طلوع کرد تا آنکه علی نماز عصرش را خواند.(3)
چنین واقعه ای در دوران خلافت آن حضرت نیز پیش آمد کرده است جویریه بن مسهر می گوید : همراه امیر مومنان علی بن ابی طالب(ع) از جنگ نهروان بر می گشتیم تا آنکه به هنگام نماز عصر به سرزمین بابل رسیدیم. امیر مومنان (ع)پیاده شدند ویارانشان نیز پیاده  شدند . علی (ع) فرمود : ای مردم این زمینی است که نفرین شده و دو بار مورد عذاب واقع شده وسومی را انتظار می کشد واین یکی از سرزمین های واژگون شده است . ونیز اولین سرزمینی است که در آن بت پرستیده شده است و بر هیچ پیامبرو وصی پیامبری حلال نیست که در آن نماز بخواند . هریک از شما که می خواهد ،در اینجا نماز بخواند.
مردم پراکنده شده ونماز گزاردند ولی آن حضرت براستر پیامبر خدا سوار شده و به راه افتاد با خود گفتم :سوگند به خدا از امیرمومنان پیروی خواهم کرد و امروز در نمازم از او تقلید خواهم نمود . بنا بر این در پی آن حضرت به راه افتادم هنوز از پل "سوراء" نگذشته بودیم که خورشید غروب کرد .  من به تردید افتادم (که چرا علی ع نماز خود را نخواند). ایشان رو به من کرد و فرمود : ای جویریه آیا تردید کردی؟ گفتم : آری ای امیر مومنان . حضرت در جایی پیاده شد و وضو گرفت  و آنگاه ایستاد و سخنی گفت که نفهمیدم گویی به زبان عبری بود . آنگاه فرمود : نماز .
سوگند به خدا خورشید را دیدم که با خروش وهیاهویی از بین دو کوه بیرون آمد . آن حضرت نماز عصر را خواند و من هم  با ایشان نماز گزاردم وچون از نماز فارغ شدیم شب همانگونه که بود بازگشت.
آنگاه علی(ع) رو به من کرد و فرمود :...من از خداوند به اسم اعظمش درخواست کردم که خورشید را برایم برگرداند.
وقتی جویریه این واقعه را دید گفت :سوگند به پروردگار کعبه که تو وصی پیامبر(ص)هستی .(4)

تحقیقی پیرامون حدیث رد شمس
آنچه گذشت ودهها نمونه دیگر که از طرق مختلف شیعه و سنی نقل شده است فضیلتی سترگ را برای امیرمومنان علی (ع) رقم زده است. حادثه بسی شگفت است و به واقع،فهم ، دریافت و پذیرش آن جز برای دلدادگان حق و فروتنان در برابر حقیقت ،بسی دشوار.
گرچه آنان که فضیلت ستیزی را محور زندگی خود ساخته و از قبول هر آنچه عنوان فضیلت مولا را داشته سر باز زده اند می کوشند تا با توجیه های نا موجه از عظمت این واقعه بکاهند ولی محققان ومحدثان و مورخانی سخت کوش و حق مدار (از شیعه و سنی ) کوشیده اند تا با گزارش طرق مختلف نقل حادثه و ثبت و ضبط دقیق آن ،از ساحت حق دفاع کنند . در این مجال اندک به یررسی  اجمالی گستره نقل و شهرت این حدیث می پردازیم .


گستره نقل و شهرت حدیث رد شمس
حدیث رد شمس به راستی شهره آفاق است و از همان روزگاران وقوع به گستردگی نقل شد و افراد بسیاری به ثبت وضبط آن پرداختند.

1- صحابیان :
جمعی از صحابیان جریان رد شمس را گزارش کرده اند که ده تن از برجسته ترین آنها عبارتند از:
امام علی(ع)، امام حسین(ع)،اسماء بنت عمیس، عبد الله بن عباس ، انس بن مالک ،ابو رافع ،ابوسعید خدری ،جابر بن عبدالله انصاری ،ابوهریره و ام سلمه .

2- مولفان :
بسیاری از محققان و مولفان ، تک نگاری هایی را در این زمینه سامان داده اند و بدین سان در میان آثار مکتوب ، مجموعه ای فخیم و خواندنی را درباره یکی از برجسته ترین فضایل مولا رقم زده اند که برخی از آنان عبارتند از:
ابو بکر وراق ،ابوالحسن شادان فضلی ،حافظ ابو الفتح محمد بن حسین ازدی موصلی ،ابو القاسم حاکم بن حذاء حسکانی نیشابوری حنفی ،ابو عبدالله حسین بن علی بصری بغدادی ، ابو موید موفق بن احمد و ...

3- گزارش کنندگان :
بسیاری از عالمان و محدثان اهل سنت حدیث رد شمس را گزارش کرده اند و برخی افزون بر گزارش ،بر صحت و استواری آن نیز تاکید کرده اند . علامه امینی(ره) در کتاب الغدیر چنین می نویسد :
"مجال یاد کرد همه آن متون و طرق و اسناد نیست چرا که خود نیازمند کتابی سترگ است ..."  
آن گاه نام چهل و سه تن را یاد می کند .(5)

4- تصدیق کنندگان :
برخی از محدثان علاوه بر نقل این واقعه به تایید و دفاع از نظریه صحت آن نیز پرداخته اند :
الف - احمد بن صالح طبری مصری که از محدثان قرن سوم و از مشایخ بخاری است درباره این حدیث که یک طریق آن به اسماء میرسد می گوید " بر کسی که درراه دانش گام می زند سزاوار نیست که از حدیث اسماء از پیامبر روی برتابد چون این روایت از مهمترین نشانه های پیامبری است .(6)
ب – ابو جعفر احمد بن محمد طحاوی نیز پس از نقل این حدیث و در مقام دفاع از آن می گوید "همه این احادیث از نشانه های پیامبران است "(7)
ونیز دانشمندانی چون ابن حجر عسقلانی ، جلال الدین سیوطی و ابن حجر هیثمی (8)


رد شمس برای اوصیای دیگر پیامبران

نکته ای که پیرامون این واقعه در خور توجه است این است که گرچه رد شمس در امت اسلام برای هیچ احدی جز علی(ع)واقع نشد ولی در امم پیشین و برای اوصیای دیگر پیامبران به عنوان موید وگواه صدق رخ داده است و در واقع اگر این واقعه برای علی(ع) اتفاق نمی افتاد جای تعجب داشت .
در کتاب مناقب آل ابی طالب آمده است " به طرق فراوان ،از ابن عباس نقل شده است که خورشید ، جز برای سلیمان (وصی داود ) ،یوشع (وصی موسی) و علی بن ابی طالب (وصی محمد ) – که درود خدا بر همه آنان باد – برنگشته است.(9)

___________________

1- قرب الاسناد :175/644.
2- الخصال :580/1.
3-المعجم الکبیر :24/152/391.المناقب :987/141.
4- الفقیه :1/203/611.
5- الغدیر :3/185-202.
6- مشکل الاثار :2/11.
7- مشکل الاثار :2/11.
8- فتح الباری :6/221.الدر المنتثره :104/99.کشف اللبس عن حدیث رد الشمس :89 و 108.الصواعق المحرقه :128.
9- المناقب : 2/318.بحار الانوار :41/175/10.
 
 به نقل از پایگاه استاد حسین انصاریان(حفظه الله)




سه شنبه 15 شهریور 1390

هشتم شوال سالروز تخریب قبور ائمه بقیع (علیهم السلام) بدست وهابیون ملعون

سه شنبه 15 شهریور 1390

نوع مطلب :
نویسنده :علی سعادتی

در هشتم شوال سال 1344 هجری قمری پس از اشغال مکه ، وهابیان به سرکردگی عبدالعزیزبن سعود روی به مدینه آوردند و پس از محاصره و جنگ با مدافعان شهر ، سرانجام آن را اشغال نموده ، مأمورین عثمانی را بیرون کردند و به تخریب قبور ائمه بقیع و دیگر قبور هم چنین قبر ابراهیم فرزند پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله و سلم – قبور زنان آن حضرت ، قبر ام البنین مادر حضرت اباالفضل العباس – علیه السلام – و قبر عبدالله پدر پیامبر و اسماعیل فرزند امام صادق – علیه السلام –  و بسیاری قبور دیگرپرداختند . ضریح فولادی ائمه بقیع را که در اصفهان ساخته شده بود و روی قبور حضرات معصومین امام مجتبی ، امام سجاد ، امام باقر و امام صادق – علیهم السلام – قرار داشت را از جا در آورده ، بردند . اما این اولین حمله آنان به مدینه نبود . آنان در سال 1221 هجری نیز یک بار دیگر به مدینه هجوم برده ، پس از یک سال و نیم محاصره توانسته بودند آن شهر را تصزف کنند و پس از تصرف اقدام به غارت اشیای گرانبهای حرم پیامبر – صلی الله علیه و آله و سلم – و تخریب و غارت قبرستان بقیع نمودند .



طبق نقل تاریخی آن ها در این حمله چهر صندوق مملو از جواهرات مرصع به الماس و یاقوت گرانبها و حدود یکصد قبضه شمشیر با غلاف های مطلا به طلای خالص و تزیین شده به الماس و یاقوت و ... به یغما بردند . و این نیز نخستین حمله آنان به مقدسات اسلامی نبود . صلاح الدین مختار نویسنده و مورخ وهابی در کتاب "تاریخ امملکه العربیه السعودیه کما عرفت" بخشی از افتخارات وهابیت در حمله به کربلای معلی را چینن شرح می دهد : در سال 1216 امیرسعود در رأس نیروهای بسیاری از مردم نجد و حبوب و حجاز و تهامه و نواحی دیگر به قصد عراق حرکت نمود و در ماه ذی القعده به شهر کربلا رسید و آن را محاصره کرد . سپاه مذکور باروی شهر را خراب کردند و به زور وارد شهر شدند . بیشترمردم را در کوچه و بازار و خانه ها به قتل رسانیدند و نزدیک ظهر با اموال و غنائم فراوان از شهر خارج شدند ، سپس در محلی به نام ابیض گرد آمدند . خمس اموالرا خود سعود برداشت و بقیه را به هر پیاده یک سهم و به هر سوار دو سهم قسمت کرد .(چون به نظر آنها جنگ با کفار بود)



عثمان بن بشر از دیگر مورخان وهابی درباره حمله به كربلا چنین می نویسد: "… گنبد روی قبر (یعنی قبر امام حسین علیه السلام) را ویران ساختند و صندوق روی قبر را كه زمرد و یاقوت و جواهرات دیگر در آن نشانده بودند، برگرفتند و آنچه در شهر از مال و سلاح و لباس و فرش و طلا و نقره و قرآن های نفیس و جز آن‌ها یافتند، غارت كردند و نزدیك ظهر از شهر بیرون رفتند در حالی كه قریب به 2000 تن از اهالی كربلا را كشته بودند."



جالب این جاست كه مورخ مزبور نام كتاب خود را "عنوان المجد فی تاریخ نجد" گذاشته و از این وقایع به عنوان نشانه‌های مجد و شكوه و عظكت وهابیت یاد كرده است!



اما این فقط شیعیان و اماكن مقدسه آن‌ها نبودند كه وهابیان آثار مجد و شكوه خود را در آن به نمایش گذاشته‌اند، مكه مكرمه و طائف نیز از حملات آنان در امام نماند. "جمیل صدقی زهاوی" در خصوص فتح طائف می نویسد: "طفل شیرخواره را بر روی سینه مادرس سر بریدند، جمعی را كه مشغول فراگیری قرآن بودند كشتند، چون در خانه‌ها كسی باقی نماند، به دكان‌ها و مساجد رفتند و هر كس بود، حتی گروهی را كه در حال ركوع و سجود بودند، كشتند. كتاب‌ها را كه در میان آن‌ها تعدادی مصحف شریف و نسخه‌هایی از صحیح بخاری و مسلم و دیگر كتب فقه و حدیث بود، در كوچه و بازارافكندند و آنها را پیمال كردند."



سرزدن این قبیل امور از پیروان محمد بن عبدالوهاب شگفت نیست! تابعان كسی كه همه مسلمانان را كافر و مشرك می دانست و مكه و مدینه را قبل از آنكه به دست وهابیان بیافتد، دارالحرب و دارالكفر!می دانست. در كتاب "الدررالسنیه" می خوانیم:



"وی - محمد بن عبدالوهاب – از صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و اله نهی می‌كرد و از شنیدن آن ناراحت می‌شد. صلوات فرستنده را اذیت می‌كرد و به سخت‌ترین وجه مجازات می نمود.



حتی او دستور داد مرد نابینای متدینی را كه مؤذن بود و صوت خوشی داشت، چون به حرف او گوش نداده، بر پیامبر صلوات فرستاده بود، به قتل رسانند. بسیاری از كتب مربوط به صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله را به آتش كشید و به هریك از پیروانش اجازه می داد قرآن را مطابق فهم خود تفسیر كند."



محمد بن عبدالوهاب به نوبه‌ی خود در اعتقادات پیرو"ابن تیمیه حنبلی" است، كه در قرن هشتم هجری می‌زیسته است، از ابن تیمیه عقاید جالبی نقل شده است. از جمله اینكه او خدا را جسم می‌دانست! برای ذات مقدس خداوند دست و پا و چشم و زبان و دهان قائل بود! ابن بطوطه جهانگرد معروف در سفرنامه‌ی حود می گوید: "ابن تیمیه را بر منبر مسجد جامع دمشق دیدم كه مردم را موعظه می‌كرد و می‌گفت: خداوند به آسمان دنیا می‌آید، همان گونه كه من اكنون فرود می‌آیم! سپس یك پله از منبر پائین می‌آمد!"



عقاید او آنچنان سخیف و بی‌مقدار بود كه خود اهل سنت وی را به زندان افكندند و در رد او كتب متعددی را به رشته تحریر درآوردند.



این قطره‌ای كوچك از مرداب اعتقادات و عملكرد وهابیان در طول این سالیان است. در طول این دوران دانشمندان زیادی چه شیعه و چه سنی به نقد عقاید وهابیت دست زده‌اند و به شبهات گوناگون آنان پاسخ داده‌اند. یكی از شبهات آنان مسأله‌ی بناء بر قبور است. آن‌ها ساختن بنا اعم از مسجد یا غیر آن را بر قبر حرام  می‌دانند. در این نوشتار سعی می كنیم پاسخی مناسب به شبهه‌ی مذكور بدهیم. نخست آنكه: این شبهه‌ی آنان را صریح آیه‌ی 21 سوره كهف دفع می‌نماید، كه در خصوص ماجرای اصحاب كهف از قول مومنانی كه می‌خواستند یاد اصحاب كهف را گرامی دارند می فرماید: لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِم مَّسْجِدًا (بی تردید بر روی قبور آنان مسجدی بنا می كنیم) دوم آنكه: هنگام ظهور اسلام و در دوران فتوحان اسلامی بناهایی بر قبور انبیاء گذشته وجود داشت. از جمله می‌توان به قبر حضرت داوود و حضرت موسی در بیت المقدس اشاره نمود. جالب اینجاست كه خلیفه دوم كه طبق نظر این آقایان از صحابه است و معصوم، خود برای انعقاد پیمان صلح به بیت المقدس رفت و پس از تسلط بر آن شهر، اقدامی در راستای از بین بردن این قبور به عمل نیاورد…



اما به راستی قومی كه در تاریخ نه چندان طولانی خود، چنان كه از زبان مورخین خودشان شنیدیم قرآن‌ها را در خیابان‌ها لگد مال ساختند و در قتل عام پیروان علی علیه السلام و سایر خلفا فرقی نگذاشتند و مجد خود را در غارت و قتل جستجو می كردند، شایستگی این را دارند كه مخاطب یك استدلال قرآنی و یا حتی تاریخی قرار گیرند؟!



به نقل از سایت موسسه تحقیقاتی ولیعصر (عج)















یکشنبه 30 مرداد 1390

نجف اشرف محل دفن انبیاءعظام / بمناسبت بیست و یكم ماه رمضان سالروز شهادت امیرالمومنین(ع)

یکشنبه 30 مرداد 1390

نوع مطلب :مختلف، 
نویسنده :علی سعادتی

از دیدگاه روایات، مكان مضجع شریف امیر مؤمنان علیه السلام از جایگاه بس والایى برخوردار است؛ زیرا طبق روایات غیر از اینكه بدن مطهر حضرت در آنجا دفن شده بدن انبیاء بزرگ الهى؛ همانند آدم و نوح نیز در آنجا مدفون است. علاوه برآن، غرى (نجف اشرف)قطعه‏اى از كوهى است كه موسى علیه السّلام در آنجا با خدا تكلّم نمود و عیسى در آن تقدیس گردید و ابراهیم در آن به منصب خلیلى منصوب شد و رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم در آن حبیب خدا خوانده شد و همین كوه بود كه حق تعالى آن را مسكن انبیاء قرار داد.

این فضائل در روایتى كه به دو طریق از امام صادق علیه السلام نقل شده بیان شده‌است كه یك طریق كامل الزیارات و طریق شیخ طوسى در تهذیب از نظر سندى صحیح است:

حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ أَبِی عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیِّ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ وَحَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ قَالَ حَدَّثَنِی ابْنُ سِنَانٍ قَالَ حَدَّثَنِی الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقُلْتُ إِنِّی أَشْتَاقُ إِلَى الْغَرِیِّ قَالَ فَمَا شَوْقُكَ إِلَیْهِ قُلْتُ لَهُ إِنِّی أُحِبُّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَأُحِبُّ أَنْ أَزُورَهُ قَالَ فَهَلْ تَعْرِفُ فَضْلَ زِیَارَتِهِ قُلْتُ لَا یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ- فَعَرِّفْنِی ذَلِكَ قَالَ إِذَا أَرَدْتَ زِیَارَةَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَاعْلَمْ أَنَّكَ زَائِرٌ عِظَامَ آدَمَ وَبَدَنَ نُوحٍ وَجِسْمَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام قُلْتُ إِنَّ آدَمَ هَبَطَ بِسَرَنْدِیبَ فِی مَطْلَعِ الشَّمْسِ وَزَعَمُوا أَنَّ عِظَامَهُ فِی بَیْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ فَكَیْفَ صَارَتْ عِظَامُهُ بِالْكُوفَةِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَوْحَى إِلَى نُوحٍ علیه السلام وَهُوَ فِی السَّفِینَةِ أَنْ یَطُوفَ بِالْبَیْتِ أُسْبُوعاً فَطَافَ كَمَا أَوْحَى اللَّهُ إِلَیْهِ ثُمَّ نَزَلَ فِی الْمَاءِ إِلَى رُكْبَتَیْهِ فَاسْتَخْرَجَ تَابُوتاً فِیهِ عِظَامُ آدَمَ فَحَمَلَ التَّابُوتَ فِی جَوْفِ السَّفِینَةِ حَتَّى طَافَ بِالْبَیْتِ مَا شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى أَنْ یَطُوفَ- ثُمَّ وَرَدَ إِلَى بَابِ الْكُوفَةِ فِی وَسَطِ مَسْجِدِهَا فَفِیهَا قَالَ اللَّهُ لِلْأَرْضِ ابْلَعِی ماءَكِ فَبَلَعَتْ مَاءَهَا مِنْ مَسْجِدِ الْكُوفَةِ كَمَا بَدَأَ الْمَاءُ مِنْ مَسْجِدِهَا وَتَفَرَّقَ الْجَمْعُ الَّذِی كَانَ مَعَ نُوحٍ فِی السَّفِینَةِ- فَأَخَذَ نُوحٌ التَّابُوتَ فَدَفَنَهُ بِالْغَرِیِّ وَهُوَ قِطْعَةٌ مِنَ الْجَبَلِ الَّذِی كَلَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ مُوسى‏ تَكْلِیماً وَقَدَّسَ عَلَیْهِ عِیسَى تَقْدِیساً وَاتَّخَذَ عَلَیْهِ إِبْراهِیمَ خَلِیلًا وَاتَّخَذَ عَلَیْهِ مُحَمَّداً حَبِیباً وَجَعَلَهُ لِلنَّبِیِّینَ مَسْكَناً وَاللَّهِ مَا سَكَنَ فِیهِ أَحَدٌ بَعْدَ آبَائِهِ الطَّاهِرِینَ- آدَمَ وَنُوحٍ أَكْرَمُ مِنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَإِذَا أَرَدْتَ جَانِبَ النَّجَفِ فَزُرْ عِظَامَ آدَمَ وَبَدَنَ نُوحٍ وَجِسْمَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَإِنَّكَ زَائِرٌ الْآبَاءَ الْأَوَّلِینَ وَمُحَمَّداً صلی الله علیه وآله خَاتَمَ النَّبِیِّینَ وَعَلِیّاً سَیِّدَ الْوَصِیِّینَ فَإِنَّ زَائِرَهُ تُفْتَحُ لَهُ أَبْوَابُ السَّمَاءِ عِنْدَ دَعْوَتِهِ فَلَا تَكُنْ عَنِ الْخَیْرِ نَوَّاماً.

ابن سنان گفته است: مفضل بن عمر برایم چنین حكایت نمود: محضر امام صادق علیه السّلام داخل شده عرض كردم مشتاقم كه به غرىّ(نجف اشرف) بروم حضرت فرمودند: چه اشتیاقى به آن دارى؟ عرض كردم: امیر المؤمنین علیه السّلام را دوست داشته و به زیارتش علاقمند هستم. حضرت فرمودند: آیا فضیلت زیارت آن حضرت را مى‏دانى؟

عرضه داشتم: خیر اى فرزند رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم، مرا از آن آگاه و مطّلع فرمائید. حضرت فرمودند: هر گاه اراده زیارت امیر المؤمنین علیه السّلام را نمودى بدان كه در واقع استخوان‏هاى حضرت آدم علیه السّلام و بدن نوح علیه السّلام و جسم امیر المؤمنین علیه السّلام را زیارت مى‏كنى. عرض كردم: حضرت آدم در سرندیب محل طلوع آفتاب هبوط نمود و عموم معتقدند استخوانهایش در بیت اللَّه الحرام دفن شده پس چطور مى‏فرمائید در كوفه مى‏باشد؟!

حضرت فرمودند:

خداوند متعال به حضرت نوح علیه السّلام در حالى كه در كشتى بود وحى فرمود كه هفت بار طواف بیت نماید، آن جناب طبق آنچه به وى وحى شده بود طواف نمود سپس از كشتى بیرون آمد و تا زانوهایش در آب فرورفت، تابوتى را كه در آن استخوانهاى حضرت آدم بود، از آب بیرون آورده و آن را به داخل كشتى حمل فرمود و به دنبال آن مطابق خواسته حق تعالى دور بیت طواف نمود و پس از آن وارد درب كوفه كه در وسط مسجد كوفه هست گردید در این وقت بود كه حق تعالى به زمین فرمود: آبى را كه در بردارى فرو ببر، پس زمین آبش را از مسجد كوفه فرو برد همان طورى كه قبلا از همین مسجد ظاهر ساخته بود و به هر صورت گروهى كه با نوح در سفینه بودند متفرّق گشته سپس جناب نوح تابوت را در غرى دفن كرد (غرى قطعه‏اى از كوهى است كه موسى علیه السّلام در آن با خدا تكلّم نمود و عیسى در آن تقدیس گردید و ابراهیم در آن به منصب خلیلى نصب گردید و حضرت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم در آن حبیب خدا خوانده شد و همین كوه بود كه حق تعالى آن را مسكن انبیاء قرار داد).

سپس حضرت فرمودند: به خدا قسم بعد از آباء طاهرین پیامبر اكرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم یعنى حضرت آدم و نوح علیهما السّلام احدى كریم‏تر از امیر المؤمنین علیه السّلام در آن سكونت اختیار نكرده. سپس فرمودند:

و بدین ترتیب هر گاه اراده كردى نجف را، پس استخوان‏هاى آدم و بدن نوح و جسم على بن ابى طالب علیه السّلام را زیارت كن؛ كه زائر آباء اوّل و گذشته (آدم و نوح علیهما السّلام) و حضرت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم كه خاتم انبیاء است و حضرت علىّ علیه السّلام كه سید اوصیاء است، مى‏باشى و باید توجه داشته باشى كه براى زائر آن حضرت درب‏هاى آسمان گشوده مى‏شود پس از این خیر عظیم غافل مباش.

القمی، ‌أبی القاسم جعفر بن محمد بن قولویه (المتوفی 368 ه‍ ق) كامل الزیارات، ص89، التحقیق: الشیخ جواد القیومی، الناشر:‌مؤسسة نشر الفقاهة، المطبعة مؤسسة النشر الاسلامی، الطبعة: الأولى1417

الطوسی، الشیخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علی بن الحسن (متوفای460هـ)، تهذیب الأحكام، ج6، ص23، تحقیق: السید حسن الموسوی الخرسان، ناشر: دار الكتب الإسلامیة ـ طهران، الطبعة الرابعة،‌1365 ش.

الثقفی الكوفی، ابی إسحاق إبراهیم محمد (متوفای283)، الغارات، ج2، ص853، تحقیق: السید جلال الدین المحدث.

به نقل از موسسه تحقیقاتی حضرت ولیعصر(عج)




دوشنبه 17 مرداد 1390

ام المومنین خدیجه (سلام الله علیها)اولین زن مسلمان بمناسبت دهم رمضان سالروز وفات حضرت خدیجه(سلام الله علیها)

دوشنبه 17 مرداد 1390

نوع مطلب :مختلف، 
نویسنده :علی سعادتی

إبن عبد البر در كتاب الإستیعاب فی معرفة الأصحاب، جلد 4، صفحه 1822 نقل می‌كند، پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمود:

أفضل نساء أهل الجنة خدیجة بنت خویلد و فاطمة بنت محمد و مریم بنت عمران و آسیة بنت مزاحم امرأة فرعون.

بهترین زنان بهشت، 4 نفر هستند: خدیجة دختر خولید و فاطمة دختر محمد و مریم دختر عمران و آسیة دختر مزاحم، همسر فرعون.

مسند احمد للإمام احمد بن حنبل، ج 1، ص 293 ـ المستدرك علی الصحیحین للحاكم النیشابوری، ج 2، ص 497 ـ فتح الباری فی شرح صحیح البخاری لإبن حجر العسقلانی، ج 6، ص 340 ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهیثمی، ج 9، ص 223 ـ تحفة الأحوذی للمباركفوری، ج 10، ص 265 ـ السنن الكبرى للنسائی، ج 5، ص 93 ـ مسند أبی یعلى، ج 5، ص 110 ـ صحیح إبن حبان، ج 15، ص 470 ـ المعجم الكبیر للطبرانی، ج 11، ص 266 ـ فیض القدیر شرح الجامع الصغیر للمناوی، ج 2، ص 68 ـ تفسیر القرطبی، ج 4، ص 83 ـ تفسیر إبن كثیر، ج 4، ص 420 ـ الدر المنثور لجلال الدین السیوطی، ج 6، ص 246 ـ فتح القدیر للشوكانی، ج 5، ص 257 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 70، ص 108 ـ تهذیب الكمال فی أسماء الرجال للمزی، ج 35، ص 249 ـ سیر أعلام النبلاء للذهبی، ج 2، ص 126 ـ تهذیب التهذیب لإبن حجر العسقلانی، ج 12، ص 391 ـ تاریخ الإسلام للذهبی، ج 3، ص 46 ـ البدایة و النهایة لإبن كثیر،

گذشتن از مال، كار كوچكی نیست و خیلی سخت است. حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) با این‌كه یكی از ثروتمند‌ترین زنان عصر خویش بود و خواستگاران متعددی داشت، ولی به همه جواب ردّ داد و با نبی مكرم (صلی الله علیه و آله) ازدواج كرد. حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) تمام دارایی خودش را برای پیشرفت و پیشبرد اسلام و كمك به مسلمانان، در اختیار نبی مكرم (صلی الله علیه و آله) قرار داد. به طوری كه مورخین نوشته‌اند كه حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) در هنگام رحلتش، حتی كفن هم برای خودش نداشت!

سیرة إبن هشام، ج 1، ص 426

این خیلی عجیب و دردآور است! واقعاً این‌قدر ایثار و این‌همه از خودگذشتگی؟! مضافاً كه حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) با قدرت و نفوذ و محبوبیتی كه در میان مردم داشت، یك یاور صادق و باوفای پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) بود و با رحلت حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها)، اگر جسارت نباشد، كمر پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) خم شد. رحلت حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) و حضرت أبو طالب (علیه السلام)، واقعاً دو مصیبت جانكاه برای نبی مكرم (صلی الله علیه و آله) بود. حتی در بعضی از كتاب‌ها آمده است و علامه سید جعفر مرتضی (ره) این تعبیر را نقل می‌كند در الصحیح فی سیرة النبی الأعظم، جلد 3، صفحه 198 و می‌گوید:

إن الإسلام قد قام بسیف علی و بأموال خدیجة.

پرچم اسلام به وسیله 2 چیز برافراشته شد: شمشیر علی و اموال خدیجه.

در آن دورانی كه تمام مردم، جز تعداد انگشت شماری كه اطراف پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) بودند، پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) را رها كرده بودند، حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) با تمام توان و محبوبیت و قدرتی كه داشت، از نبی مكرم (صلی الله علیه و آله) دفاع كرد. زنان قریش هم حدأكثر شماتت‌ها را نسبت به حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) داشتند و طعنه‌ها زدند و اذیت و آزارها كردند و رابطه را به طور كلی با حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) قطع كردند؛ ولی حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) هیچ‌وجه برای اینها ارزشی قائل نشد. حتی در كتاب‌های متعدد شیعه و سنی آمده است كه خداوند به خاطر دلداری حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها)، زنانی از بهشت را برای وضع حمل حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) آورد.

اگر بخواهیم حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) را در یك جمله معرفی كنیم، باید بگوییم كه حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) یاور و همكار مخلص و صدیق نبی مكرم (صلی الله علیه و آله) بود در تمام مدتی كه در كنار نبی مكرم (صلی الله علیه و آله) بود؛ با جان و مال و آبرویش.

آنچه كه برای پیشرفت اسلام مطرح بود، حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) كوتاهی نكرد. از میان زنان، اولین كسی كه به پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) اسلام می‌آورد، حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) بود. تنها زنی كه در بیت الله الحرام پشت سر پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) نماز خواند، حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) بود؛ آن هم با وضع آن‌چنانی آن زمان در میان قریش كه بردن نام پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) جرم بود. یعنی هم قولاً و هم فعلاً و هم عملاً و مالاً و نفساً، همكار پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) بوده است.

* * * * * * *

نبی مكرم (صلی الله علیه و آله) چندین فرزند داشتند از حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها)؛ 1 پسر و 4 دختر. نام پسرش قاسم بود. البته برخی طیب و طاهر را هم اضافه كرده‌اند و برخی هم می‌گویند كه طیب و طاهر، لقب قاسم و ابراهیم (فرزند ماریه قبطیه) است. قبر طاهر و طیب و قاسم از هم جداست و قبر ابراهیم هم در مدینه است. قبرستان حضرت أبو طالب (علیه السلام) تقریباً نزدیك قبر حضرت خدیجه كبری (سلام الله علیها) است.

 

سخنان آیه الله حسینی قزوینی

به نقل از موسسه تحقیقاتی ولیعصر(عجل الله فرجه الشریف)




دوشنبه 10 مرداد 1390

حدیث شریف منزلت یكی از فضائل امیر المومنین علی (ع) بمناسبت اول رمضان سال نهم هجری سالروز جنگ تبوك

دوشنبه 10 مرداد 1390

نوع مطلب :سیره معصومین (ع)، 
نویسنده :علی سعادتی

این روایت در بسیاری از كتاب‌های اهل سنت نقل شده كه حتی می‌توان درباره آن ادعای تواتر كرد ؛ چنانچه برخی از علمای اهل سنت به این مطلب تصریح كرده‌اند . از آن‌جایی كه دو كتاب بخاری و مسلم ، صحیح‌ترین كتاب‌های اهل سنت بعد از قرآن به شمار می‌آیند ، ما فقط روایاتی را كه در این دو كتاب آمده را مورد بررسی قرار می دهیم و از منابع شیعی صرفنظر می كنیم    

محمد بن اسماعیل بخاری در الجامع الصحیح می‌نویسد :

عَنْ سَعْدٍ قَالَ سَمِعْتُ إِبْرَاهِیمَ بْنَ سَعْدٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ قَالَ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ لِعَلِیٍّ أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى .

صحیح البخاری ، ج 4 - ص 208 .

رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله خطاب به حضرت على علیه السّلام فرمود : آیا خرسند نیستى از این كه منزلت تو در نزد من ، مساوى با منزلت هارون علیه السّلام در نزد موسى علیه السّلام باشد ؟ .

عَنْ مُصْعَبِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ أَبِیهِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ خَرَجَ إِلَى تَبُوكَ وَاسْتَخْلَفَ عَلِیًّا فَقَالَ أَتُخَلِّفُنِی فِی الصِّبْیَانِ وَالنِّسَاءِ قَالَ أَلَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَیْسَ نَبِیٌّ بَعْدِی .

صحیح البخاری ، ج 5 - ص 129 .

هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله عازم جنگ تبوك شد حضرت على علیه السّلام را به جانشینى خود در مدینه تعیین فرمود .

حضرت على علیه السّلام كه چنان انتظارى نداشت به عرض مبارك رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله تقدیم داشت : آیا مرا به جانشینى خود در میان زنان و فرزندان، معین مى‏فرمائى ؟ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در پاسخ فرمود : آیا خرسند نیستى از اینكه منزلت تو نسبت به من ، برابر منزلت هارون علیه السّلام نسبت به حضرت موسى علیه السّلام باشد و از هیچ جهتى میان تو و او تفاوتى نیست ، تنها تفاوت آن است كه پیغمبرى پس از من مبعوث نمى‏شود .

و مسلم نیشابوری نیز در صحیح خود می‌نویسد :

عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ لِعَلِیٍّ أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی قَالَ سَعِیدٌ فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُشَافِهَ بِهَا سَعْدًا فَلَقِیتُ سَعْدًا فَحَدَّثْتُهُ بِمَا حَدَّثَنِی عَامِرٌ فَقَالَ أَنَا سَمِعْتُهُ فَقُلْتُ آنْتَ سَمِعْتَهُ فَوَضَعَ إِصْبَعَیْهِ عَلَى أُذُنَیْهِ فَقَالَ نَعَمْ وَإِلَّا فَاسْتَكَّتَا .

صحیح مسلم ، ج 7 - ص 120 .

سعید بن مسیّب از عامر بن سعد بن ابى وقّاص از پدرش روایت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به حضرت على علیه السّلام فرمود : منزلت تو در نزد من ، برابر با منزلت هارون علیه السّلام در نزد حضرت موسى علیه السّلام است ؛ جز این كه پیغمبرى پس از من مبعوث نمى‏شود .

سعید بن مسیّب گفته است : آرزویم این بود كه این حدیث را خودم از سعد بشنوم ، در ملاقاتى كه با سعد دست داد حدیث مزبور را كه از عامر شنیده بودم به اطلاع او رسانیدم . سعد گفت : آرى ، «حدیث منزلت» را خودم شنیده‏ام سپس دو انگشت را ، یكى در گوش راست و دیگرى در گوش چپ گذاشت و گفت : آرى ! با این دو گوش ، حدیث منزلت را از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیده‏ام و اگر بر خلاف آنچه شنیده‏اى ، شنیده باشم ، امیدوارم شنوائى هر دو گوش را از دست بدهم ! .

عَنْ مُصْعَبِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ قَالَ خَلَّفَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ فِی غَزْوَةِ تَبُوكَ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ تُخَلِّفُنِی فِی لنِّسَاءِ وَالصِّبْیَانِ فَقَالَ أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى غَیْرَ أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی حَدَّثَنَا عُبَیْدُ اللَّهِ بْنُ مُعَاذٍ حَدَّثَنَا أَبِی حَدَّثَنَا شُعْبَةُ فِی هَذَا الْإِسْنَادِ .

صحیح مسلم ، ج 7 - ص 120 .

عَنْ سَعْدِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ سَمِعْتُ إِبْرَاهِیمَ بْنَ سَعْدٍ عَنْ سَعْدٍ عَنْ النَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ أَنَّهُ قَالَ لِعَلِیٍّ أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى .

صحیح مسلم ، ج 7 - ص 121 .

عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ أَمَرَ مُعَاوِیَةُ بْنُ أَبِی سُفْیَانَ سَعْدًا فَقَالَ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسُبَّ أَبَا التُّرَابِ فَقَالَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُ ثَلَاثًا قَالَهُنَّ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فَلَنْ أَسُبَّهُ لَأَنْ تَكُونَ لِی وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ حُمْرِ النَّعَمِ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یَقُولُ لَهُ خَلَّفَهُ فِی بَعْضِ مَغَازِیهِ فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ یَا رَسُولَ اللَّهِ خَلَّفْتَنِی مَعَ النِّسَاءِ وَالصِّبْیَانِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نُبُوَّةَ بَعْدِی وَسَمِعْتُهُ یَقُولُ یَوْمَ خَیْبَرَ لَأُعْطِیَنَّ الرَّایَةَ رَجُلًا یُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ قَالَ فَتَطَاوَلْنَا لَهَا فَقَالَ ادْعُوا لِی عَلِیًّا فَأُتِیَ بِهِ أَرْمَدَ فَبَصَقَ فِی عَیْنِهِ وَدَفَعَ الرَّایَةَ إِلَیْهِ فَفَتَحَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآیَةُ { فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ } دَعَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ عَلِیًّا وَفَاطِمَةَ وَحَسَنًا وَحُسَیْنًا فَقَالَ اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِی .

صحیح مسلم ، ج 7 - ص 120 – 121 .

در یكى از روزها، معاویة بن ابى سفیان به سعد بن أبی وقاص دستور داد تا به حضرت على بن ابیطالب علیه السّلام ناسزا بگوید ! سعد از دستور او سرپیچى كرد .

معاویه از وى پرسید : چرا على را آماج ناسزا و دشنام نمى‏سازى ؟ سعد گفت : به دلیل‌ آن كه  كه سه خصلت از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در شأن على علیه السّلام شنیدم كه با توجه به آن ها ، هیچگاه به سبّ و دشنام آن حضرت ، اقدام نمى‏كنم و هر گاه یكى از آن ها براى من بود ، بهتر و ارزنده‏تر از شتران سرخ مو كه در اختیار من باشد ، به شمار مى‏آوردم .

1. در بعضی از جنگ‌ها رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله حضرت على علیه السّلام را به جانشینى خود ، در مدینه باقى گذاشت و حضرت على علیه السّلام به عرض رسانید :

 یا رسول الله ! مرا به خلافت بر زنان و كودكان موظّف مى‏دارى ! رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در پاسخ او ، فرمود : آیا خرسند نیستى از این كه منزلت تو نسبت به من ، همانند نسبت و منزلت هارون علیه السّلام ، به حضرت موسى علیه السّلام باشد ؛ با این تفاوت كه پس از من پیغمبرى مبعوث نمى‏شود ؟

2 . در روز جنگ خیبر ، از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم ، مى‏فرمود : پرچم اسلام را به دست كسى به اهتزاز مى‏آورم كه خدا و رسول را دوست مى‏دارد و خدا و رسول هم ، او را دوست مى‏دارند ! از شنیدن این سخن همه ما در انتظار چنان عطیّه‏اى بودیم و دست ها از آستین بیرون آورده تا پرچم اسلام را در اختیار بگیریم ، همان زمان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود : على را به حضورم بیاورید . على علیه السّلام را در حالى به حضور حضرت رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله دعوت كردند كه حضرتش به درد چشم دچار بود ، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آب دهان مبارك را در چشم حضرت على علیه السّلام چكانید ، دیدگانش شفا یافت و پرچم اسلام را كه یادبود نصرت الهى بود ، به دست او سپرد و از بركت وجود حضرت على علیه السّلام ، فتح و پیروزى نصیب اسلام شد .

3 . هنگامى كه آیه مباهله «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ » ( آل عمران / 61) نازل شد ، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، حضرت على علیه السّلام و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام را به حضور طلبید و فرمود : بار پروردگارا ! اینان اهل بیت من هستند .

به نقل از موسسه تحقیقاتی حضرت ولیعصر (عج)




چهارشنبه 8 تیر 1390

27رجب سالروز بعثت نبی مكرم اسلام محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم)

چهارشنبه 8 تیر 1390

نوع مطلب :سیره معصومین (ع)، 
نویسنده :علی سعادتی

نبی مكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) یكی از شعارهایی كه در بدو رسالت داشت، این بود كه فرمود:

إنما بعثت لإتمم مكارم الأخلاق.

من مبعوث شده ام تا اخلاق را به حد اعلی برسانم و مردم را به بالاترین درجه كمال اخلاقی نائل كنم.

مكارم الأخلاق للطبرسی، ص8 ـ المستدرك علی الصحیحین الحاكم النیشابوری، ج2، ص613 ـ السنن الكبرى للبیهقی، ج10، ص192

و در این زمینه، نبی مكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) موفق بود. تمام مورخان نوشته‌اند كه هنگام بعثت، در سراسر مكه، جز 11 نفر و در مدینه، جز 13 نفر، سواد خواندن و نوشتن نداشتند. نبی مكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این جامعۀ غیر متمدن و غیر آشنا به فرهنگ را به مرحله‌ای رساند كه جناب آقای دكتر گوستاو لبون فرانسوی در كتاب تمدن اسلام و غرب به صراحت می‌گوید:

اگر فرهنگ و تمدن اسلامی نبود، تمدن ما اروپائیان 400 سال به عقب می‌افتاد و ما اروپائیان شرم می‌كنیم بگوئیم این مسلمانان بودند كه ما اروپائیان را از توحّش و بربریت نجات دادند.

نبی مكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن جامعه فاقد تمدن، تمدنی ساخت كه به تعبیر آقای ویل دروانت، مورخ آمریكائی:

دانشگاه بزرگ بغداد در یك حدی از كمال و شهرت رسیده بود كه اگر یك دانشجوی اروپائی و آمریكائی موفق می‌شد در كنكور آن قبول و به آنجا ورود پیدا می‌كرد، در میان دوستان و قبائل خود مباهات می‌كرد و افتخار می‌ورزید. بیمارستان‌های مدرن بغداد به حدی بود كه بزرگان و سلاطین و پادشاهان از گوشه و كنار جهان برای مداوا به بیمارستان‌های پیشرفته بغداد مراجعه می‌كردند.

این نمونه‌ای از عملكرد نبی مكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود.

نبی مكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی وارد مدینه شد، اوس و خزرج، دو قبیله بزرگ و پر آوازه مدینه، گرفتار جنگ داخلی بودند. به تعبیر طبری در تفسیرش و سیوطی در الدر المنثور در ذیل آیه شریفه:

... وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَ كُنْتُمْ عَلَی شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا ...

سوره آل عمران/آیه103

اوس و خزرج، 120 سال گرفتار جنگ خانمان سوز بودند و به بركت اسلام و نبی مكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، این جنگ از میان آنان رخت بربست. همواره نبی مكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این نعمت را به مردم گوشزد می‌فرمود و در طول این ده سال و اندی كه در مدینه بود، یكی از اساسی‌ترین دغدغه رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، رفع هرگونه اختلاف قبائلی و خویشاوندی و اختلافی كه نشأت گرفته از اوصاف و اخلاق جاهلی بود.

نبی مكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و بین این مردمی كه 120 سال گرفتار جنگ و كشت و كشتار بودند، طوری صلح برقرار كرد كه در برخی از غزوات مانند أحد، وقتی برای شهیدی كه لحضات آخر جان دادنش است، آب می‌آورند، می‌گوید آن زخمی و جانبازی كه در آن طرف افتاده است، از من بیشتر نیاز دارد و آب را به نفر دوم می‌رساند، و او هم همین‌طور تا نفر دهم كه می‌گوید نفر اول بیشتر از من تشنه‌‌تر است، آمدند دیدند كه نفر اول شهید شده است، دیدند نفر دوم تا دهم، همگی به شهادت رسیده‌اند. نبی مكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از عرب جنگجو كه جز جنگ و غارت، در فرهنگش چیز دیگری نبود، حتی به تعبیر خود آقای ویل دورانت در كتاب تاریخش:

وقتی پیامبر اسلام از نعمت‌های بهشتی سخن می‌گفت، از حور و طیور و قصور بهشتی سخن می‌گفت، عربی برخاست و گفت: یا رسول الله! آیا در بهشت جنگ و كشتار هم هست یا خیر؟ پیامبر اسلام فرمود: بهشت جای جنگ نیست. آن عرب گفت: پس این بهشت به درد ما نمی‌خورد.

یعنی نبی مكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از این قبائل و با این سجایای اخلاقی، شخصیت‌های برجسته‌ای ساخت كه تاریخ به وجود آنان افتخار می‌كند.

                                                آیه الله حسینی قزوینی

به نقل از سایت موسسه تحقیقاتی ولیعصر(عج)




سه شنبه 7 تیر 1390

حضرت ابوطالب (علیه السلام )بزرگ حامی رسولخدا(صلی الله علیه و آله وسلم)

سه شنبه 7 تیر 1390

نوع مطلب :مختلف، 
نویسنده :علی سعادتی

حضرت ابوطالب (ع)در سال دهم بعثت (سه سال پیش از هجرت) وفات كرد. پیامبر از این واقعه شدیدا متاثر شده و این سال را به سال «اندوه ها» نامگذاری نمود، چه اینکه علاوه بر مصیبت فوت ابوطالب(ع)، رحلت همسر گرامی ایشان خدیجه (س) نیز درهمین سال واقع شد.
فوت این دو بزرگوار اثر سوء بسیاری در زندگی پیامبر داشت. پیش از فوت خدیجه و ابوطالب حمایتهای مالی و روحی و نفوذ اجتماعی آن دو، مانع از توهین و اذیت و آزارهای قریش بود تا جائی که پیامبر اکرم (ص) می فرمود: «ما نالت منی قریش شیئا اکرهه حتی مات ابوطالب»
: «قریش تا

وقتی ابوطالب زنده بود چیزی که باعث اذیت

و ناراحتی شدید من بشود انجام نداد».  

   امام باقر(ع) می‏فرماید:«لو وُضِعَ ایمانُ ابیطالبِ فی

کَفَّ میزانٍ وَ ایمانِ هذا الخَلْقِ فِی الْکَفّْ الاُخْری

لَرُحَّجَ ایمانُه»؛شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 14 

اگر ایمان ابوطالب را در یک کفه ترازو و ایمان

این مردم را در کفه دیگر قرار دهند ایمان ابوطالب

فزون خواهد بود.

                                                                                                     اما پس از فوت آن دو بزرگوار سخت گیری های قریش و اذیت هایشان شدت گرفت تا جائی که برخی از ایشان بر سر مبارک آن حضرت خاک می ریختند و گاه در حالیکه نماز می خواند زباله بر روی شریفش پرتاب می کردند.
شدت این توهین ها به حدی بود که برخی احتمال داده اند علت هجرت پیامبر به طائف همین آزارها و بی پشتبان شدن رسول الله (صلی الله علیه وآله) بوده باشد.

فضایل ابوطالب:
ابوطالب مردی دانشمند و حکیم، فردی سخنور و شاعری توانا بود. در عرصه ی اجتماعی از بزرگان قریش بلکه رئیس قریش در زمان خود به حساب می آمد. نفوذ سیاسی و اجتماعی اش مانع از هر گونه تعرض؛ و قدرت مالی و کثرت یاران و اعوانش در گسترش و حمایت اسلام نقش بسزائی داشت. علو مکانت او نزد رسول الله (ص) چنان بود که وقتی جنازه اش را می بردند تا در حجون دفن کنند پیغمبر با پای برهنه و درحالیکه به سختی می گریست دنبال جنازه ی او راه می رفت و می فرمود: «چه عموی خوبی برای من بودی، بعد از تو کجا روم؟»
یعقوبی در تاریخ خود آورده- ابوطالب هنگام وفات- 86 سال داشت و (برخی) گفته اند 90 ساله بود. چون به پیغمبر خبر دادند ابوطالب وفات کرده، سخت دلتنگ شد و به شدت منقلب گردید سپس برخاست و به خانه ی ابوطالب رفت، 4 بار به سمت راست پیشانی ابوطالب و 3 بار به سمت چپ آن دست کشید سپس فرمود: «ای عمو! خردسالی پرورش دادی و یتیمی را پرستاری نمودی و چون او بزرگ شد یاریش کردی. خدا از جانب من به تو جزای خیر دهد»، و وقتی به دنبال جنازه به راه افتاد فرمود: «پیوند خویشاوندی را به خوبی رعایت کردی و پاداش نیکی گرفتی».
مجموع آنچه گذشت نشان از بزرگی و بزرگواری و منزلت بالای ابوطالب داشته و حاکی از عمق ایمان و شدت تقوای اوست. چه اینکه رسول الله (ص) تنها ملاک برتری افراد را ایمان و تقوای ایشان دانسته و بدون وجود آنها به احدی احترام نمی نمود، پس علت تعریفات و تمجیدات ایشان چیزی جز ایمان قوی و تقوای بالا نیست. اما برخی از تاریخ نویسان سخنانی نقل کرده اند که منافات با عقیده ی ما دارد. ایشان آورده اند: وقتی مرگ ابوطالب نزدیک شد اشراف قریش نزد او آمدند تا کار را اصلاح کنند چه اینکه می دانستند با رفتن ابوطالب کار مشکل خواه شد و امر ایشان با رسول اکرم (ص) گره خواهد خورد و پیچیدگی موضوع بیشتر خواهد شد. لذا از ابوطالب خواستند تا برادرزاده ی خود را نزد خود خوانده و میان او و ایشان را اصلاح کند.
ابوطالب کسی را دنبال پیغمبر فرستاد (یا او خود نزد عمویش آمد) و موضوع را با او درمیان گذاشت پیامبر اکرم (ص) در بیان خواسته خود فرمود:- تنها خواسته من از مشرکین این است که- «بگویند لا اله الا الله و رها کنند بت ها را». اما اشراف قوم نپذیرفته و از نزد ابوطالب بیرون رفتند. در این هنگام ابوطالب چیزهایی گفت که باعث شد پیغمبر در اسلام آوردن او طمع کند لذا فرمود: «ای عمو (جان)! (حال که اشراف قوم کلمه ی توحید را بر زبان جاری نکردند و نسبت به بت ها بیزاری نجستند، تو چنین کن) تا شفاعت برای تو در قیامت امکان پذیر شود (چه اینکه غیرمسلمان مشمول شفاعت نمی شود). در این هنگام ابوطالب کلمه ی توحید را بر زبان جاری نموده و مسلمان از دنیا رفت».
طبق نقل فوق ابوطالب تا لحظاتی پیش از مرگ ایمان نیاورده و مسلمان نشده بود و اگر با همان حال از دنیا می رفت مشمول شفاعت هم نمی شد. اما این نقل از جهات مختلف قابل خدشه است، اول اینکه پذیرش مطلب فوق عقلا مشکل است زیرا عقل بعید می داند کسی دینی را نپذیرد اما در حمایت از افراد آن دین مال و جان و اعتبار خود را تا این حد به خطر اندازد.
اشکال دیگری که به نقل فوق وارد است تعارض آن با نظراتی است که ایمان آوردن ابوطالب را مدتها پیش از فوت او بلکه پیش از جریان شعب ابی طالب می دانند.
اشکال سوم اینکه در کتب تاریخی آمده است ابوطالب دیگران من جمله عقیل را دعوت به پیروی از رسول الله (ص) می نمود، حال چطور ممکن است دیگران را دعوت به پیروی از ایشان کند و خود به رسول الله (ص) ایمان نیاورد؟
بنابراین نتیجه می گیریم قطعا ابوطالب مدتها پیش از فرارسیدن اجلش اسلام آورده اما برای انکه بتواند از فرصت بهتر استفاده کند اسلام خود را آشکار نکرده. یعنی علت عدم اظهار اسلامش آن بوده که با حفظ منصب و جایگاه رفیعش در میان مشرکین بتواند حمایت های سیاسی، اجتماعی، مالی و ... بیشتری از رسول اکرم (ص) و پیروانش بنماید؛ پس او ایمان آورده بود اما به جهاتی تقیه می نمود. و از این جهت اسلام او ناب تر و عملکرد او سخت تر از دیگر مسلمین بوده است. رضوان الله تعالی علیه.

 
 
 
 
 

سیره‌ی ابن هشام ج 2

النبی الاکرم ج 1 (حسین الشاکری)

تاریخ اسلام از آغاز تا هجرت (علی دوائی)

درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام ج 4 سیدهاشم رسولی محلاتی

 




دوشنبه 6 تیر 1390

25رجب سالروز شهادت حضرت موسی بن جعفر (علیهماالسلام)

دوشنبه 6 تیر 1390

نوع مطلب :
نویسنده :علی سعادتی

شیخ مفید - رحمه اللّه - مى گوید: ابوالحسن موسى علیه السلام عابدترین و فقیه ترین اهل زمانش بود و از همگان بخشنده تر و بزرگوارتر بود. نقل شده است كه آن حضرت نافله هاى شب را تا نماز صبح ادامه مى داد، سپس ‍ تعقیبات نماز را تا طلوع آفتاب به جا مى آورد و به سجده مى رفت و سرش را از دعا و حمد خدا تا نزدیك ظهر بلند نمى كرد زیاد دعا مى كرد و مى گفت : 

((اللهم انى اءساءلك الراحة عند الموت و العفو عند الحساب )) و این عبارات را تكرار مى كرد.

و از جمله دعاهاى آن حضرت است :

((عظم الذنب من عبدك ، فلیحسن العفو من عندك )).

همواره از ترس خدا مى گریست به حدى كه محاسنش با اشك چشمهاتر مى شد و از همه كس بیشتر، با خانواده و خویشاوندان صله رحم داشت . در شب هنگام از مستمندان مدینه دلجویى مى كرد؛ در زنبیلش پول نقد از درهم و دینار و همچنین آرد و خرما به دوش مى كشید و به فقرا مى رساند به طورى كه نمى دانستند از كجا مى آید .                                                                    محمّد بن عبیداللّه بكرى مى گوید: به مدینه رفتم ، وامى داشتم كه از بس ‍ طلبكار آن را مطالبه مى كرد، درمانده شده بودم ، با خود گفتم نزد ابوالحسن موسى علیه السلام بروم و درد دل كنم . در مزرعه اى كه داشت خدمت آن حضرت رسیدم ؛ غلامى در حضورش بود، داخل غربال بزرگى قطعات گوشت خشكیده اى بود، من هم با او خوردم ، آنگاه پرسید چه حاجت دارى ؟ جریان را گفتم ، وارد خانه شد، چندان زمانى نگذشت كه بیرون آمد، به غلامش فرمود: برو! آنگاه دستش را به طرف من دراز كرد، كیسه اى را كه سیصد دینار داشت به من داد سپس از جا بلند شد و رفت . بعد من برخاستم و بر مركبم سوار شدم و مراجعت كردم .

آورده اند كه مردى از اولاد عمر بن خطاب در مدینه بود، همواره موسى بن جعفر علیه السلام را مى آزرد و هر وقت وى را مى دید دشنامش مى داد و به على علیه السلام ناسزا مى گفت ، اصحاب عرض كردند: به ما اجازه دهید تا این فاجر را بكشیم ! امام علیه السلام آنها را نهى كرد و به شدت از این كار باز داشت .

روزى پرسید عمرى كجا است ؟ گفتند: به كشتزارش رفته است ، امام علیه السلام از شهر بیرون شد، سوار بر الاغش به مزرعه او رفت ، مرد عمرى فریاد بر آورد، زراعت ما را پا مال نكن امّا ابوالحسن علیه السلام با الاغش ‍ همان طور مى رفت تا به نزد وى رسید، پیاده شد و نشست ، با او خوشرویى كرد وى را خنداند و فرمود: چقدر براى كشتزارت خرج كرده اى ؟ گفت : صد دینار. فرمود: چقدر امیدوارى كه محصول بردارى ؟ عرض كرد: علم غیب ندارم .

فرمود: گفتم : چقدر امیدوارى كه عایدت شود؟ گفت : امید دویست درهم عایدى دارم . امام علیه السلام كیسه اى را بیرون آورد كه سیصد درهم داشت به او داد و فرمود: این را بگیر، زراعتت هم به حال خودش باقى است و خداوند به قدرى كه انتظار دارى نصیب تو خواهد كرد. مى گوید: آن مرد عمرى از جا برخاست سر حضرت را بوسید و تقاضا كرد از لغزش او بگذرد. امام علیه السلام لبخندى به او زد و برگشت و راهى مسجد شد دید عمرى در مسجد نشسته است . همین كه چشمش به امام افتاد، عرض كرد: خدا مى داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد.

راوى مى گوید: اصحاب امام علیه السلام به جانب آن مرد شتافتند و گفتند: جریان تو چیست ، تو كه عقیده دیگرى داشتى ؟ جواب داد: شما هم اكنون شنیدید كه من چه گفتم . و همچنان امام علیه السلام را دعا مى كرد ولى آنها با وى و او با ایشان مخاصمه مى كردند. همین كه امام علیه السلام به منزلش برگشت به اصحابى كه پیشنهاد كشتن عمرى را كرده بودند، فرمود: دیدید چگونه كار او را اصلاح كردم و شرش را كفایت نمودم .

گروهى از دانشمندان نقل كرده اند كه ابوالحسن علیه السلام همواره دویست تا سیصد دینار صله مى داد و كیسه هاى (مرحمتى ) موسى بن جعفر علیه السلام ضرب المثل بود.

على بن عیسى مى گوید: (چنان كه گفتیم : آن حضرت ) فقیه ترین مردم زمان خویش و از همه بیشتر حافظ قرآن بود. قرآن را خوش صداتر از همه تلاوت مى كرد؛ وقتى كه قرآن مى خواند غمگین بود و مى گریست و شنوندگان را نیز مى گریانید. مردم مدینه او را زینت متهجدان مى نامیدند و به دلیل آنكه خشم خود را فرو مى خورد، كاظم نام گرفت . آن حضرت به قدرى در برابر ستمگران بردبارى كرد كه سرانجام در زندان و كنده و زنجیر ایشان شهید شد.

به نقل از سایت آوینی




یکشنبه 5 تیر 1390

امیرالمومنین علی (علیه السلام )فاتح خیبر (بمناسبت 24 رجب سالروز فتح خیبر)

یکشنبه 5 تیر 1390

نوع مطلب :
نویسنده :علی سعادتی

پس از فراز و نشیب‌های فراوان، پایه‌های حکومت اسلامی در مدینه استقرار یافت؛ یهودیان مدینه و اطراف آن که در واقع به علت نقض پیمان خود که با پیامبر خدا (ص) بسته بودند، دچار سرنوشتی شوم شده بودند، در پی آن تعدادی از آنها کشته و برخی از قبایل نیز مانند "بنی‌قین قاع" و "بنی‌نضیر" به منطقه "خیبر" کوچانده شدند. به تدریج دشمنی‌ها آشکار شد، تا آنکه در سال هفتم هجری، پیامبر خدا (ص) پس از "صلح حدیبیه" فرصتی یافت تا با بازماندگان یهودیان در جزیرة العرب به نبرد بپردازد.

موقعیت جغرافیایی و اقتصادی و اجتماعی خیبر
"خیبر" سرزمینی است در هشت منزلی مدینه و در راه شام، واقع در جلگه وسیع و حاصل­خیزی در شمال مدینه و ساکنان یهودی آن در امور زراعت و جمع ثروت و تهیه سلاح و طرز دفاع، مهارت کاملی داشتند؛ آمار جمعیتی آنها حدود بیست هزار نفر بود که در میان آنها مردان جنگاور و دلیر فراوان به چشم می‌خورد.
  در زبان یهودی خیبر به معنی «حصن» است. البته به گفته "یاقوت حموی" به این منطقه به خاطر وجود قلاع 7 گانه "خیابر" نیز می‌گفتند.[1]  "حصن ناعم"، ("حصن تموص" یا "حصن ابی الحقیق")، "حصن السلالم"، "حصن الشق"، "حصن النطاه"، "حصن الوطیح"، "حصن الکتیبه" هفت قلعه "خیبر" بود که در سال 7 هـ.ق در جنگ خیبر با رشادت حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) فتح شد.

نبرد خیبر
  بی‌اعتمادی ناشی از تحرکات ناجوانمردانه یهودیان خیبر، پیامبر خدا (ص) را بر آن داشت تا پس از رهایی از جریان"صلح حدیبیه" برای ریشه کن ساختن این عنصر فساد به سمت آنان حرکت کند.
  از سویی در این زمان بود که پیامبر خدا (ص) نامه‌هایی برای دولت‌های بزرگ مجاور مانند "کسری ایران" و "قیصر روم" نوشته بود که با لحنی قاطع آنان را به دین اسلام دعوت نمود. اینکه در این میان این دولت‌ها از هم پیمان دیرینه خود در جزیرة العرب یعنی یهودیان برای ضربه زدن به حکومت اسلامی استفاده کرده باشند، هیچ بعید به نظر نمی‌آید. بر همین اساس پیامبر خدا (ص) در صدد خلع سلاح چنین عامل فسادی برآمد.[2]
  پیامبر خدا (ص) به همراه لشگر اسلام که 1600 نفر بود و 200 سواره داشت به سمت خیبر به راه افتاد. در تاریخ حرکت آنان مورخان اسلامی وحدت نظر ندارند؛ به عنوان نمونه "ابن هشام" تاریخ حرکت مسلمانان را ماه محرم می‌داند[3] ولی  "ابن سعد" تاریخ حرکت را در جماد الاولی سال هفتم می‌داند.[4] "آیت الله جعفر سبحانی" می‌گوید: پیامبر (ص) سفیرانی را در ماه محرم به "حبشه" فرستاده بود تا آنکه مهاجران به "حبشه" را به این نبرد فرا خواند و مهاجران به همراه سفیران در جمادی‌الاخر سال هفتم برای نبرد خیبر به پیامبر (ص) پیوستند. بنابراین قول دوم می‌تواند صحیح‌تر باشد.[5]
  اتخاذ مواضع سیاسی توسط وجود مقدس پیامبر اکرم (ص) در بر پایی این نبرد آن هم پس از رهایی از شر مشرکان مکه با صلح حدیبیه از نکات بسیار زیبای تاریخ اسلام است. زیرا، فکر پیامبر با بستن پیمان حدیبیه، از ناحیه جنوب (قریش) آسوده بود. ایشان می‌دانست که اگر حرکتی به سمت یهود آغاز کند، قریش دست کمک به سوی یهود دراز نخواهد کرد. در این بین ایشان بر تاکتیک استتار در نبرد نظامی تأکید داشتند به این صورت که محل استقرار آنان برای حملات غافل­گیرانه باید مخفی می‌ماند و همچنین برای گمراه کردن دشمن، قبل از هر اقدامی منطقه مورد نظر باید محاصره می‌شد.[6] شاید گروهی تصور کردند که منظور پیامبر (ص) از  این راهپمائی به سوی شمال، سرکوبی قبائل «غطفان» و «فزاره» - که همدستان یهود در جنگ احزاب بودند – می‌باشد. پیامبر، وقتی به بیابان «رجیع» رسید، محور حرکت ستون را به سوی خیبر قرار داد، و بدین‌وسیله ارتباط این دو متحد را از هم گسست، و از اینکه قبائل مزبور به یهودیان خیبر کمک کنند، جلوگیری نمود. با اینکه محاصره خیبر قریب یک ماه طول کشید، با این حال، قبائل مزبور نتوانستند، متحدان خود را یاری نمایند.[7]
  حمله مسلمانان به قلاع یهودیان خیبر آغاز شد. مسلمانان توانستند پس از فتح قلعه‌ها یکی پس از دیگری بیشتر قلعه‌ها را فتح کنند؛ اولین قلعه‌ای که فتح شد، «حصن ناعم» بود و سپس "حصن قموص" که بزرگترین قلعه گشوده شد. پس از فتح 5 قلعه مسلمانان به طرف دو قلعه باقی مانده "وطیح" و "سلالم" حمله کردند اما با مقاومت شدید یهودیان مواجهه شدند. بنا به تصریح اکثر منابع تاریخی که این واقعه را از فضایل آن حضرت نقل می‌کنند، پس از آنکه "ابوبکر" و "عمر" از فتح قلعه دست خالی برگشتند.[8] پیامبر (ص) فرمود: فردا پرچم را به دست کسی می‌دهم که حمله می‌برد و فرار نمی‌کند و خدا و رسولش او را دوست می‌دارند، او هم خدا و رسولش را دوست می‌دارد، و خدا خیبر را بدست او می‌گشاید.[9] روز بعد همه جمع شدند تا ببینند این افتخار نصیب چه کسی می‌شود. لذا حضرت فرمود: علی کجاست؟ گفتند: او چشم درد دارد و استراحت می‌کند. حضرت فرمود تا او را حاضر کردند. آنگاه دستی به چشم علی (ع) کشید و البته در نقل‌هایی دیگر آمده که آب دهان مبارک را بر چشمان علی (ع) زد و سلامت او را از خدا خواست،[10] و چون بهبود یافت پرچم را به او سپرد. حضرت به دستور پیامبر (ص) نمایندگانی را برای دعوت یهودیان به اسلام فرستاد اما با عدم پذیرش آنان حضرت تا پای قلعه پیش رفت. نبرد حضرت با "حارث" برادر "مرحب" و در نهایت پیروزی بر "مرحب" که از سرداران بزرگ سپاه یهود بود از افتخارات مولای متقیان (ع) و شیعه به شمار می‌آید.[11]
  داستان حماسه علی (ع) در کندن درب قلعه از فضایل برجسته آن حضرت است. مرحوم شیخ مفید  (ره) در این باره از آن حضرت چنین نقل می‌کند: ‌من در خیبر را کنده به جای سپر به کار بردم و پس از پایان نبرد آن را مانند پل به روی خندقی که یهودیان کنده بودند، قرار دادم. سپس آن را میان خندق پرتاب کردم! مردی پرسید آیا سنگینی آن را احساس نمودی؟ گفتم به همان اندازه سنگینی که از سپر خود احساس می‌کردم.[12]
  اما جریان فتح "فدک" که بدون درگیری و با مصالحه انجام شد، بعدها در تاریخ اسلام به یکی از مسایل مهم و مورد نزاع میان اهل بیت و حاکمان قرار گرفت. "فدک" سرزمین آباد و پر محصولی بود در نزدیکی "خیبر" و با مدینه حدود 140 کیلومتر فاصله داشت. "بلاذری" در این باره چنین می‌نویسد: گویند که رسول الله (ص) در بازگشت از خیبر "محیصة بن مسعود انصاری" را نزد اهل فدک فرستاد و ایشان را به اسلام دعوت کرد. رئیس آنان مردی بود که به وی "یوشع بن نون یهودی" می‌گفتند. پس ایشان با رسول الله (ص) صلح کردند، بر این اساس که نصف خاک فدک را به وی دهند و این از آنان پذیرفته شد و بدین­سان نیمی از "فدک" مخصوص رسول الله (ص) گردید، زیراکه مسلمانان به خاطر آن اسبی و اشتری نتاخته بودند و آنچه فوائد آن بود برای مسافران درمانده صرف می‌شد.[13]
"یوشع بن نون یهودی" که ریاست دهکده را عهده‌دار بود، نبرد را صلاح ندانست و صلح و تسلیم را برگزید، و قرار شد نیمی از حاصل زمین، سالیانه در اختیار پیامبر قرار بگیرد و آنان تحت سطره اسلام و امنیت حاصل از آن زندگی کنند. در دین اسلام سرزمین‌هایی که بدون حمله نظامی به دست مسلمانان می‌افتد، فیء نام دارد و در اختیار شخص پیامبر و امام پس از اوست. بر این اساس، پیامبر، فدک را به دخترش فاطمه (علیها السلام) بخشید و از این بخشش دو هدف داشت:
1.  زمامداری مسلمانان پس از پیامبر با حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) بود؛ این منصب به هزینه نیاز داشت و فدک می‌توانست تأمین کننده‌ی آن باشد.
2.  زندگانی خاندان پیامبر از جمله دختر و فرزندانش حسنین (علیهما‌السلام) باید به صورت آبرومندانه اداره می‌شد و فدک در این زمینه نیز به کار می‌آمد.
  پس از کشمکش‌های فراوان در این نبرد با پیروزی مسلمین به پایان رسید. در پایان به طور اجمال می‌‌توان دستاوردهای این نبرد را برای مسلمین چنین دانست:
1- آرامش در شهر مدینه برقرار شد.
2- آوازه اسلام به عربستان و کشورهای دیگر رسید.
3- جنگ خیبر مقدمه فتح مکه گردید.
4- بر اثر فتح خیبر، مسلمانان صاحب زمین و ثروت شدند.
5- با فرستادن بخشی از غنائم جنگی؛ مثل خوار و بار و خرما برای مساکین مکه، توجه آنها به اسلام جلب شد.


پی نوشتها:

[1] . معجم البلدان، یاقوت حموی (م 626)، ج 2، ص 409، بیروت دار صادر، ط. الثانیه 1995.
[2] . فروع ابدیت، آیت الله العظمی جعفر سبحانی.
[3] .سیره ابن هشام، ج 2، ص 328.
[4] .طبقات الکبری، ج 7؛ ص 77.
[5] .فروغ ابدیت، آیت الله جعفر سبحانی، ص 390.
[6] .همان.
[7] .ابن هشام، همان، ج 3، ص 330.
[8] .البدایه و النهایه، همان، ج 7، ص 337.
[9] .البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج 7، ص 336، بیروت ، دارالفکر، 1407 – 1986، تاریخ طبری، ج 3، ص 12، تحقیق محمد ابوالفضل  ابراهیم، بیروت دار، التراث، ط، الثانیه، 137 – 1968.
[10] .تاریخ الاسلام، ذهبی، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، ج 3، ص 625، بیروت دارالکتاب العربی، چاب دوم، 1413 – 1993؛ امتاع الاسماع، مقریزی، تحقیق محمدبن عبدالحمید المنیسی، ج 11، ص 286. الاصابه فی تمییز الصحابه، ابن حجر عسقلانی؛ تحقیق احمد عبد الموجود و علی محمد معوض بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1415 – 1995.
[11] .تاریخ الاسلام، همان، ج 2، ص 415.
[12] .ارشاد شیخ مفید، ص 59.
[13] .فتوح البلدان،بلاذری، ص 38، بیروت دار و مکتبه الهلال، 1988.


منبع: آرشیو مقالات پژوهشكده باقرالعلوم


به نقل از سایت مركز نشر اعتقادات




دوشنبه 16 خرداد 1390

ولایت مداری در قرآن(آیه الله حسینی قزوینی)

دوشنبه 16 خرداد 1390

نوع مطلب :مختلف، 
نویسنده :علی سعادتی

اولا و بالذات، ولایت بر مردم، فقط از آنِ خداوند است و بس:

إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ

سوره أنعام/آیه57

الولایة، كله لله.

كسی غیر از خداوند، حق ولایت بر بشر و غیر بشر ندارد. خداوند هم همین ولایت ذاتی و استقلالی خودش را به أنبیاء (علیهم السلام) محوّل كرده است.

 

1. ولایت از منظر قرآن

آیه اول:

روز أزل كه بنا بود حضرت آدم (علیه السلام) در كره خاكی مستقرّ شود، در گفت‌وگویی كه خداوند با ملائكه دارد، می‌فرماید:

وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً

من اراده كردم بر روی زمین، خلیفه انتخاب كنم.

سوره بقره/آیه30

 

آیه دوم:

نسبت به حضرت داود (علیه السلام) می‌فرماید:

یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ

سوره ص/آیه26

 

آیه سوم:

در رابطه با حضرت ابراهیم (علیه السلام) می‌فرماید:

إِنِّی جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا

سوره بقره/آیه124

این ولایت در قرآن، گاهی با واژه امامت تعبیر شده است و گاهی با واژه خلافت.

 

آیه چهارم:

نسبت به أمیر المؤمنین (علیه السلام) هم می‌فرماید:

إِنَّمَا وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آَمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ

سوره مائده/آیه55

یعنی بعد از ولایت خداوند و رسولش بر شما، ولایت بر شما بر عهده كسی (أمیر المؤمنین (علیه السلام)) است كه در مسجد نماز می‌خواند و در حال ركوع، انگشترش را به سائل می‌دهد. یعنی خداوند می‌خواهد ولایت أمیر المؤمنین (علیه السلام) را با تمام مشخصات منحصر به فردش، ترسیم كند.

خداوند می‌داند اگر بگوید ولایت بر شما، بر عهده علی است، آنها می‌گویند افراد با نام علی، در دنیا زیاد است یا می‌گویند مراد از علی، معنای علی است؛ یعنی كسی كه بلند مرتبه است. پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) می‌فرماید:

أنا مدینة العلم و علی بابها.

من شهر علم هستم و علی هم در آن شهر.

آنها گفتند:

مراد، حضرت علی نیست، بلكه مراد این است كه درِ این شهر، خیلی بلند است.

پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمود:

أنت منی بمنزلة هارون من موسی.

جایگاه تو نسبت به من، مانند جایگاه هارون نسبت به موسی است.

بنی أمیه گفتند پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) فرموده است:

أنت منی بمنزلة قارون من موسی.

جایگاه (عداوت) تو نسبت به من، مانند جایگاه (عداوت) قارون نسبت به موسی است.

ولی خداوند در این آیه، با ویژگی‌هایی خاص، حضرت علی (علیه السلام) را ترسیم نموده كه این ویژگی، فقط در علی بن أبی طالب (علیه السلام) جلوه كرده است. یعنی كسی كه در طول عمرش، در حال ركوع، انگشتر به سائل بدهد، فقط در شأن علی بن أبی طالب (علیه السلام) است و غیر از علی بن أبی طالب (علیه السلام)، أحدی هم‌چنین كاری نكرده است.

آقای آلوسی در تفسیرش می‌گوید:

غالب الأخباریین علی أنها نزلت فی علی كرم الله تعالی وجهه.

غالب محدثین بر این باور هستند كه این آیه درباره علی نازل شده است.

تفسیر الآلوسی، ج6، ص167

آقای عضد الدین إیجی (از استوانه‌های علمی أهل سنت) می‌گوید:

و أجمع ائمة التفسیر أن المراد علی.

پیشوایان علم تفسیر، إجماع دارند كه مراد از این آیه، علی است.

المواقف للإیجی، ص405 ـ شرح المقاصد للتفتازانی، ج5، ص170 ـ شرح تجرید الإعتقاد للقوشجی، ص368

 

آیه پنجم:

بالاتر از همه اینها، در آیه 57 سوره مائده، خداوند به نبی مكرم (صلی الله علیه و آله) خطاب می‌كند:

یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْكَافِرِینَ

سوره مائده/آیه67

خداوند به پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) می‌فرماید:

آنچه كه مأموریت داری، ابلاغ كن، اگر این دستور (معرفی حضرت علی (علیه السلام) به عنوان جانشین خود) را (در روز 18 ذی الحجه، روز غدیر) عملی نكنی، رسالت خود را انجام نداده‌ای و تمام تلاش‌های 23 ساله تو بی‌ثمر است.

از اول تا آخر قرآن، آیه‌ای كه به این تندی و صراحت، به نبی مكرم (صلی الله علیه و آله) خطاب شده باشد، وجود ندارد.

تفاسیر بزرگان أهل سنت، مانند آقای سیوطی و آلوسی (از علماء بزرگ وهابی أهل سنت) و رشید رضا (از بزرگان أهل سنت و ناشر فرهنگ وهابیت در شمال آفریقا) در تفاسیر خود نقل می‌كنند:

و أخرج إبن مردویه عن إبن مسعود، قال: كنا نقرأ علی عهد رسول الله صلی الله علیه و سلم: یا أیها لرسول بلغ ما أنزل إلیك من ربك «أن علیا مولی المؤمنین» و أن لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمك من الناس.

عبد الله بن مسعود می‌گوید: ما در زمان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) این آیه را این‌گونه می‌خواندیم: یا أیها لرسول بلغ ما أنزل إلیك من ربك «أن علیا مولی المؤمنین» و أن لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمك من الناس.

الدر المنثور للسیوطی، ج2، ص298 ـ  فتح القدیر للشوكانی، ج2، ص60 ـ تفسیر الآلوسی، ج6، ص193 ـ مناقب علی بن أبی طالب لإبن مردویه الأصفهانی، ص239 ـ المنار للرشید رضا، ذیل هذه الآیه

اگر ما درباره ولایت حضرت علی (علیه السلام)، هیچ دلیلی نداشته باشیم، غیر از همین روایت، كفایت می‌كند.

بعد از نزول این آیه، پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله)، أمیر المؤمنین (علیه السلام) را به عنوان ولی أمر مسلمانان معرفی می‌كند. پیشاپیش تمام مردم، خلیفه اول و دوم می‌آیند و می‌گویند:

بخ بخ لك یا بن أبی طالب، أصبحت مولای و مولی كل مؤمن و مؤمنة.

یا:

أصبحت الیوم ولی كل مؤمن.

تاریخ بغداد للخطیب البغدادی، ج8، ص284 ـ شواهد التنزیل للحاكم الحسكانی، ج1، ص200 و 203  ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج42، ص220 و233 ـ البدایة و النهایة لإبن كثیر، ج7، ص386 ـ المناقب للخوارزمی، ص156 ـ أسد الغابة فی معرفة الصحابة لإبن الأثیر، ج4، ص28 ـ مسند احمد، ج4، ص281 ـ نظم درر السمطین للزرندی الحنفی، ص109 ـ تفسیر الثعلبی، ج4، ص92 ـ تفسیر الرازی، ج12، ص50 ـ الفصول المهمة فی معرفة الأئمة لإبن الصباغ، ج1، ص241 ـ ینابیع المودة لذوی القربی للقندوزی، ج1، ص98

خلیفه دوم، ولی أمر مسلمین شدن أمیر المؤمنین (علیه السلام) را به ایشان تبریك عرض می‌كند.




چهارشنبه 4 خرداد 1390

نقش غایی امام در نظام آفرینش (علی ربانی گلپایگانی)قسمت دوم

چهارشنبه 4 خرداد 1390

نوع مطلب :معارف مهدویت، 
نویسنده :علی سعادتی

در روایات بسیاری است كه زمین، هیچ‌گاه از حجّت خداوند خالی نخواهد بود و اگر لحظه‌ای حجت خدا در زمین نباشد، اهلش را فرو خواهد برد و ساكنانش نابود خواهند شد. در این روایات، گاهی كلمه «حجت» به كار رفته و گاهی كلمه «امام» كه مقصود، یك چیز است؛ زیرا امام، همان حجت خداوند در زمین است كه گاهی در جایگاه پیامبر الهی، بشر را رهبری می‌كند و گاهی در جایگاه وصی و جانشین پیامبر الهی.

امیر المؤمنین علیه السلام فرموده است:

«زمین، هیچ‌گاه از حجت الهی خالی نبوده و نخواهد بود، آن حجت خداوند یا ظاهر و مشهور است یا غایب و مستور» (مجلسی، بی‌تا: ج23، ص45-48).

امام باقر علیه السلام نیز فرموده است: «از زمان آدم تاكنون، هیچ گاه زمین از امامی كه مردم را به سوی خدا هدایت كند، خالی نبوده است. پس از این هم بدون حجت الهی بر بندگانش باقی نخواهد ماند» (مجلسی، همان: ص22).

روایات درباره ضرورت وجود امام و حجت الهی در زمین بسیار است .دراین احادیث، بر این نكته تأكید شده است كه اگر زمین، لحظه‌ای بدون حجت الهی و امام باشد، اهلش را فرو خواهد برد.

در شرح این احادیث، چند وجه گفته شده است:

الف. مقصود، این است كه زندگی مردم، بدون وجود امام و حجت الهی، دچار هرج و مرج و فساد و تباهی خواهد شد؛ زیرا نبود امام عادل و منصوب از جانب خداوند، به این است كه یا اصلاً امام و رهبری وجود نداشته باشد كه در این صورت، گرفتاری جامعه به فساد و هرج و مرج روشن است، یا پیشوای ستمكار یا جاهل خواهد بود كه در این صورت نیز جامعه بشری، دچار فساد و تباهی خواهد شد

ب. این كه اگر امام و حجّت الهی در زمین نباشد، زمین اهلش را فرو خواهد برد، كنایه از این است كه انسان‌ها هلاك شده و از بین می‌روند؛ یعنی زمین، حقیقتاً ساكنان خود را فرو نمی‌برد؛ بلكه مردم، در اثر جنگ و نزاع و فساد و تباهی، نابود می‌شوند

ج. زمین، حقیقتاً اهلش را فرو خواهد برد؛ زیرا غرض اصلی از آفرینش زمین، زندگی انسان‌ها است و زندگی انسان‌ها نیز بدون وجود امام و حجت الهی، فاقد ویژگی‌های ارزشی و اخلاقی خواهد بود؛ در نتیجه، وجود زمین بدون وجود امام و حجت الهی، فلسفه و غرض اصلی خود را از دست خواهد داد و به وضع اصلی خود باز خواهد گشت؛ یعنی آب، سراسر آن را فرا خواهد گرفت و سكونت در آن، ممكن نخواهد بود

صدر المتألهین معتقد است این احادیث، بر دو مطلب دلالت می‌كنند؛ یكی این‌كه مردم، در مسایل و مصالح دینی و دنیایی خود، به امام و حجتی از جانب خداوند نیاز دارند، و بدون وجود امام و حجت الهی، زندگی مادی و معنوی آنان، دچار اختلال و فساد و تباهی خواهد شد. دیگری این كه حیات و بقای زمین، وابسته به وجود امام و حجت الهی است؛ زیرا وجود او، علت غایی وجود زمین است. در نتیجه چون وجود معلول، بدون وجود علت غایی محال است، وجود زمین نیز بدون وجود امام و حجت الهی محال خواهد بود؛ زیرا امام علیه السلام فرموده است «لو أن الإمام رفع من الأرض ساعة، ماجت بأهلها كما یموج البحر بأهله (كلینی، 1388: ج1، ص502)؛ اگر امام، لحظه‌ای از زمین برداشته شود، زمین مانند دریایی كه با امواجش اهلش را فرو می‌برد، ساكنانش را فرو خواهد برد».

نبود امام ـ حتی برای یك لحظه ـ در صورتی باعث نابودی ساكنان زمین خواهد شد كه وجود امام كه انسان كامل است، علت غایی آن باشد؛ چون وجود معلول، بدون وجود علت غایی حتی در یك لحظه نیز محال است؛ اما اگر تنها فلسفة وجود امام، هدایت مردم در مسایل و مصالح دنیایی و دینی آنان باشد، نبود وجود امام در یك لحظه، چنان پیامدی نخواهد داشت.

تبیین علیت غایی امام برای جهان ـ چنان كه صدرالمتألهین شرح كرده است ـ این است كه موجودات از نظر كمال و نقص وجودی، دارای مراتب گوناگونی هستند. پایین‌ترین مرتبه وجود، مربوط به مواد عنصری و زمینی است كه در عین این كه از لطافت وجودی، بسیار فاصله دارد، قابلیت تحول و تكامل وجودی برای رسیدن به لطافت و كمال وجودی را دارد. ارادة حكیمانه خداوند بر این تعلق گرفته است كه این مواد عنصری، مسیر تكامل را طی كرده و به غایات خود، یعنی مراتب كمال وجودی نایل شوند.

بر این اساس، در مسیر تكامل موجودات كه بر اساس علیت غایی تحقق می‌یابد، هر موجود كه مقام وجودی بالاتری دارد، غایت وجود پایین‌تر از خود می‌باشد. بدین ترتیب، زمین را برای گیاه آفرید، و گیاه را برای حیوان، و حیوان را برای انسان. از آن‌جا كه میان افراد انسان نیز مراتب كمال و نقص وجود دارد، كامل‌ترین انسان را غایت وجود دیگر افراد انسان قرار داد كه در حقیقت، غایت دیگر موجودات پایین‌تر از انسان نیز می‌باشد و او همان انسان كامل و صاحب مقام امامت است.

بنابراین، زمین و آنچه در آن است، به سبب امام آفریده شده است و هر چیز برای چیز دیگری آفریده شده باشد، هرگاه موجود دیگر (غایت) وجود نداشته باشد، شیء اول هم وجود نخواهد داشت؛ پس اگر امام كه غایت آفرینش زمین و موجودات زمینی است وجود نداشته باشد، زمین و موجودات زمینی وجود نخواهد داشت (صدرالمتألهین، 1383: ج2، ص487 ـ 488).

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت علیهم السلام علل غایی جهان

در احادیثی كه از طریق شیعه و اهل سنت روایت شده است، وجود پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم غایت آفرینش به شمار آمده است؛ چنان‌كه حدیث قدسی «لولاك لما خلقت الافلاك؛ اگر تو نبودی آسمان‌ها را نمی‌آفریدم» (مجلسی، بی‌تا: ج15، ص28) بیانگر این مطلب است.

در روایاتی آمده است كه خداوند، خطاب به حضرت آدم علیه السلام فرمود: «محمد صلی الله علیه و آله و سلم محبوب‌ترین خلق نزد من است. اگر مرا به حق او بخوانی، تو را می‌آمرزم و اگر محمد صلی الله علیه و آله و سلم نبود، تو را نمی‌آفریدم» (صافی، 1380: ج2، ص30).

در حدیث دیگری روایت شده است كه خداوند، خطاب به حضرت عیسی علیه السلام فرمود:

به محمد صلی الله علیه و آله و سلم ایمان بیاور و هر یك از امت خود كه او را درك خواهد كرد، دستور بده به او ایمان آورد؛ زیرا اگر محمد صلی الله علیه و آله و سلم نبود، آدم را نمی‌آفریدم و اگر محمد صلی الله علیه و آله و سلم نبود، بهشت و دوزخ را نمی‌آفریدم (همان).

در روایات دیگری نیز آمده است كه خداوند، جهان را به سبب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت او علیهم السلام آفریده است. شیخ صدوق از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت كرده است كه به امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: «‌ای علی! اگر ما نبودیم، خدا آدم و حوا و بهشت و دوزخ و آسمان و زمین را نمی‌آفرید»

این مطلب، نه تنها در احادیث شیعی، بلكه در احادیث اهل سنت نیز آمده است؛ چنان‌كه رافعی، از عالمان معروف، در حدیثی طولانی روایت كرده است كه خداوند متعال به آدم علیه السلام فرمود:

اینان (=محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام‌) پنج تن از فرزندان تو هستند. اگر آنان نبودند، تو را نمی‌آفریدم. اگر آنان نبودند، بهشت و دوزخ و عرش و كرسی و آسمان و زمین و فرشتگان و انس و جن را نمی‌آفریدم (صافی گلپایگانی، همان: ج2، ص24).

اشكال: در روایات مربوط به غایت آفرینش، نوعی تعارض و ناسازگاری دیده می‌شود؛ زیرا از یك سو، وجود پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم یگانه غایت آفرینش جهان به شمار آمده است و از سوی دیگر، وجود اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم كنار وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم غایت آفرینش شناخته شده‌اند؛ با این‌كه در بحث پیشین و با استناد به روایات، وجود پیامبران و اوصیای آنان در طول تاریخ بشر، غایت و فلسفه آفرینش جهان قلمداد شده است.

پاسخ: میان روایات پیشین، ناسازگاری وجود ندارد؛ زیرا غایات یاد شده در روایات، در عرض یك‌دیگر نیستند؛ بلكه در طول یك‌دیگرند؛ یعنی در درجة اول، حجت‌های الهی ـ اعم از پیامبران و اوصیای آنان ـ غایت‌های آفرینش ـ به ویژه نسبت به طبیعت ـ می‌باشند و در درجة بالاتر، وجود اهل‌بیت معصوم پیامبر علیهم السلام غایت و فلسفه وجود عالم و حتی پیامبران و اوصیای آنان به شمار می‌روند و در عالی‌ترین مرتبه، وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم غایت و فلسفه همه موجودات می‌باشد. توضیح این مطلب، این كه غایت وجودی، با كمال وجودی ملازمه دارد؛ یعنی آنچه از كمال وجودی بالاتر برخوردار است، غایت وجودی موجود پایین‌تر از خود می‌باشد، تا برسد به موجودی كه در سلسله آفریده‌ها، عالی‌ترین مرتبه وجودی را دارد. او غایت همه آفریده‌های پایین‌تر از خود خواهد بود و سرانجام همه غایت‌ها به خداوند منتهی می‌شود كه از برترین مرتبه وجودی برخوردار و غایت الغایات است.

نتیجه

هرگاه امام از چنین جایگاه و نقش تكوینی در عالم برخوردار باشد، تدبیر و هدایت جامعه بشری نیز زیبنده او خواهد بود؛ زیرا حكمت الهی هماهنگی نظام تشریع و تكوین را اقتضا می‌كند. بدین سبب است كه خداوند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در تدبیر امور مؤمنان از خود آنان برتر و سزاوارتر می‌داند: «النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم» این شأن پس از وی به عترتش اختصاص دارد؛ آنان كه چونان كشتی نوح در این امّت می‌باشند.




یکشنبه 1 خرداد 1390

فاطمه (سلام الله علیها )الگوی(مهدی علیه السلام)

یکشنبه 1 خرداد 1390

نوع مطلب :سیره معصومین (ع)، 
نویسنده :علی سعادتی

عن مولانا المهدی علیه السلام: (فی ابنة رسول اللَّه لی أُسوة حسنة.)فاطمه‏علیها السلام الگوی مهدی‏علیه السلام و همه‏ی مهدی زیستان است.


 زهرا علیها السلام كوثر خدا است. لیلة القدر خدا است. جلوه‏ی جمال خدا است و تفسیر جلال خدا.
 زهرا علیها السلام ادامه‏ی رسول‏صلی الله علیه وآله است و همتای علی‏علیه السلام و مادر مهدی(علیه السلام).
 زهرا علیها السلام، حِصْنِ حَصینِ ولایت است و آموزگارِ متینِ شهادت.
 زهرا علیها السلام تلاوت بیداری است؛ سایبان شوق است؛ تولّد بالغ تاریخ است و بهار سرشار دل‏های آشنا.
 زهرا علیها السلام معرّف نهایت كمال زن است و اوج عروج یك انسان.
 چشمه‏ی غدیر درباغ دستان پرتوان او، به بلوغی رسید، و غدیریان از دامان عصمت او، به رویشی رسیدند.
 ما، درباره‏ی زهراعلیها السلام بیش‏تر به توصیف پرداخته‏ایم و نه تبیین، و آن چه نیاز نسل معاصر ماست، تبیین است، و نه توصیف، تطبیق است و نه توجیه.
 پیچیدگی برخورد و عمق نگاه زهراعلیها السلام همچون دشت نیست كه نشسته تا آخرش را ببینی و كرانه‏هایش را در آغوش نگاهت بنشانی، دریایی است بی‏كرانه، كوهی است به بلندای تاریخ. همین است كه هرچه به قلّه‏اش نزدیك‏تر شوی، چشم‏انداز بیش‏تری می‏بینی، در حالی كه بیش از یك سویش را ندیده‏ای.
 پیچش گام‏های زهراعلیها السلام  چنان منشوری است كه اَبعادش به عدد زاویه‏ی دیدها و حوادث روزهاست.
 من می‏خواهم از این بی‏كرانِ بلندِ بی‏نهایت، سطری بنویسم. آیا توانی هست؟
 من می‏خواهم به عشق نوشیدن قطره‏ای از جام ولایش وبرگرفتن نَمی از یَم صفایش، جلوه‏ای از جلوات و شمه‏ای از ملكاتش را بنگارم. آیا رخصتی هست؟
 چگونه می‏توان سوزش شمع، خیزش موج، غرّش رعد، ریزش ابر، صبوری سرو و ایستادگی نخل را نوشت؟
 به راستی مگر می‏شود آن را كه آسمان و خورشید و ماه، وسعت و نور و زیبایی را، اقاقی‏ها عطر را، كبوتران پرواز را و چشمه ها طهارت را، از او به عاریّت گرفته‏اند، به تحلیل نشست؟
 به راستی مگر می‏شود آن را كه با خط خود، غزل آفتاب را بر پوست هر ستاره می‏نوشت، تحلیل كرد؟
 همو كه طنین فریادش، همپای ضربت خندق است.
 مگر می‏شود آن را كه در جغرافیای خانه‏ی گِلی‏اش، تاریخ رنج‏ها و رنج‏های تاریخ جا گرفته، به تحلیل نشست؟
 همو كه دشمن در وسعت سینه‏ی سبزش، برای شمارشِ دسته دسته‏ی دردهایش، عمری به درازای زمان می‏خواهد.
 كسی كه نوشته‏ها هم اقرار دارند كه هنوز تمامی او بر آنان نیز نامكشوف مانده.
 چگونه می‏شود آن را كه خورشید در تابوت او غروب كرد وملایك به عشق دیدار او به سجده در افتادند و با اشك‏هاشان راهش را تا به خدا علامت گذاردند، تحلیل  كرد؟
 چگونه می‏شود آن را كه در درنگ كوتاهش، به كوتاهی فرود شتابان فواره تا خاك، تمامی بار امانت خودرا گذارد و رفت، به تحلیل نشست؟
 كسی كه پایانی به قشنگی گُل داشت.
 چگونه می‏شود آن را كه بركف، عصای موسی، و بر لب، دم مسیحا، و بر دوش، ردای محمدصلی الله علیه وآله دارد، تحلیل كرد؟
 كسی كه كوثر و لیلةالقدر خدا و سبزترین پاسخ به روح تشنه‏ی انسان‏ها در تمامی عصرها و نسل‏ها است.
 مگر آن كه ((منّا)) شد و از در، در آمد و آن گاه از دور، تحلیلش كرد و از سایه‏اش، اندازه‏اش گرفت و از نشانه‏ها و علامت‏ها، تخمینش زد، كه دورهای نزدیك و بزرگ‏های فشرده را این گونه می‏توان فهمید.
 من، از دیر باز، مشتاق قلم زدن در این وادی بودم، امّا هر بار اشك‏ها، راه را می‏بست و سیلاب‏ها، مشق‏ها را می‏شست و نَفَس‏ها را به شماره می‏انداخت، تا این بار كه در روز شهادت زهراعلیها السلام بر سر راه این همه - با خون دل - سدّی كشیدم و به عشق آمدن منتقمش، قلم به سراغم آمد.

 زهرا علیها السلام و زمان‏شناسی
 بالاترین ظلم‏ها، غصب وصایت رسول‏صلی الله علیه وآله است و مهم‏ترین اقدام، اِحقاق این حق؛ كه - به شهادت حدیث ثقلین - هدایت، بی همرهی عترت، محال است، محال.
 و زهراعلیها السلام این اسوه‏ی همیشه بیدار و هشیار، گرچه با آن همه تأكیدها و سفارش‏های رسول‏صلی الله علیه وآله وجودش نشانه‏ی راه است و با علی‏علیه السلام بودنش، علامت همه چیز، امّا به همین قناعت نمی‏كند، كه اقدام‏ها می‏كند و گام‏ها برمی‏دارد.

به نقل از مجله انتظار موعود




  • کل صفحات: 3
  • 1  
  • 2  
  • 3